امّا احوال آن سيّد ، اسم ايشان سيد محمد و اهل رشت بود ، اهل علم و فضل نبود . از كسبهء ضعيف نجف اشرف بود ، كسبى نمىكرد . ايّامى كه در منزل من بودند ، آنچه از ايشان مشاهده كردم ، مواظب عبادت بود . هر روز زيارت عاشورا مىخواند و نماز حضرت جعفر طيّار عليه السّلام را ترك نمىكرد ، نافلهء ابتدائيّهء دو ركعتى بسيار مىخواند و اظهار مقام و كرامتى نمىكرد ، ولى احقر ، پارهاى امور از ايشان مشاهده نمودم .
يكى آنكه مرحوم آقا محمد مهدى كه از علما و رؤساى كرمانشاه بودند ، منزل بنده آمده ، ديدند سيّدى غير معروف ، نزد من نشسته و خيلى مورد توجّه من است .
سؤال كردند : ايشان كيستند ؟
گفتم : سيّدى ساكن نجف اشرف و عطّار است .
ايشان از توجّهات من به او ، برايش مقامى استنباط كردند و ايشان را محرمانه و در خفا به منزل خود مهمان كردند . چون پسر بزرگ ايشان مرحوم شده بود و بسيار دلتنگ و كسل بودند ، به جهت صحّت مزاج و قوّهء رياست از سيد استمداد كرده بودند و در مهمانى خيلى از ايشان پذيرايى كرده و قدرى پول به ايشان داده بودند . بعد از دو سه روز ، سيد به منزل احقر آمد و گفت : من خيلى از اين آقا خجلم .
گفتم : چرا ؟
گفت : مرا تنها و محرمانه مهمان و استمداد كرد و من برعكس ، مأمور شدم . الان خانهء ايشان بودم و به ايشان نگاه موت كردم ، او تا هفتاد روز ديگر مىميرد . تاريخ بگذاريد . به هرحال روز هفتادم ، احقر براى تشييع جنازهء او رفتم .
ايضا گفتند : آقاى شمس الدّين كه از آقايان كرمانشاه بود ، حالش به اين منتهى مىشود كه مثل مرده مىگردد ، ولى نمىميرد . بعد از مدّتى ايشان سكته كردند و به فلج مستوعب مبتلا شدند كه به هيچ قسم بر حركتى قادر نبودند . حتى بايد ايشان را از اين پهلو به آن پهلو برمىگرداندند .
ديگر گفتند : فلان شخص از اهل منبر ؛ در منبر به اشخاصى هتك مىكند ، از غيب به او پشت گردنى زده مىشود و زنخ او به سينهاش متّصل مىگردد و ديگر بر منبر رفتن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 476
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٧٦