سبز در پاى مبارك داشت ، جز پيراهن اطهرش كه سفيد بود . مستوى القامه و گندمگون بود . طرف راست چهرهء منوّرش ، بين چشم و دهان ، خال سياهى عارض بود كه علامت رهبرى اصحاب يمين و حجر الاسود كعبهء مقصود متّقين است .
به مجرّد ديدار آن بزرگوار ، مهابت و جلالت آن ولىّ كردگار ، دهشت و ترس عظيمى در دل ما افكند . به رفيقم فرياد زدم : بپرهيز و بگريز ! اين صاحب الزّمان است .
برگشتيم ، آن بزرگوار به لسان گوهرنثار ، اظهار ملاطفت كرده ، فرمود : « ابنائى أنتم ، ما يخالف غيركم » ؛ فرزندان من ، شما بياييد ، ديگران نيايند !
من و رفيقم ، گريزان دويديم ؛ پيرمردى كه از سنّيان بود ، در كفشدارى خوابيده بود ، نام او را برديم و گفتيم : برخيز ! صاحب الزمان در سرداب حاضر گرديده ، آن مرد برخاست ، ما نيز عقب او روانه شديم ، وارد سرداب شده ، همهء نقاط و محال آن را تجسّس كرديم . ابدا اثر و علامتى از آن بزرگوار نيافتيم .
اين ناچيز گويد : آقا شيخ هاشم مذكور در حيات است و از معمّرين مىباشد ، او بسيار مخلص ، متديّن و متعصّب در تشيّع است . با سنّىها بسيار مناظره مىنمايد و يك پسرش را على افضل ، اسم گذارده ؛ در وقت تحرير نفوس اسم پسرش را از او پرسيدند ، گفت : على افضل . ننوشتند .
گفت : اسمش همين است . ناچار مأمورين عثمانى در دفتر تحرير نفوس به همين اسم نوشتند .
[ ملاقات در مسجد سهله ] 15 مسكة
در اين باب است كه سيد مهدى عباباف نجفى آن حضرت را در مسجد سهله مىبيند و ايشان را مىشناسد .
سيد جليل و عالم ثقهء نبيل ، حاج سيد نصر اللّه اصفهانى از سيد تقى نقى ، جوان عباباف نجفى ، سرطمهء حمّام نزديك مدرسهء قزوينىها ، مسمّا به سيد مهدى خبر داد .