به هرحال روز پنجم محرّم اين مذاكرات شد ، اين مطالب را نوشتم و تا روز نهم در فكر اين قضيّه روزشمارى مىكردم . روز نهم ، در ساعت مذكور مجلس بسيار ازدحام داشت . بنده پاى چاه نشسته بودم ، ناگاه قشعريرهاى بر من عارض شد و بدنم تكان خورد . فورا به آن نقطهء مذكور نظر كردم ، ديدم در همان مكان ، يك حلقه مشتمل بر ده ، دوازده نفر دايرهوار در لباس متعارف آن روز اهل كرمانشاه نشستهاند ؛ يعنى قباى بلند ، كلاه نمد و دستمال روى آن و كفش قندرهء پاشنه خوابيده و بعضى از آنها چپق مىكشيدند ، جميع آنها اسمر اللّون و قوى استخوان بودند و در سنّ قريب به چهل سالگى ، موهاى ريش و ابرو و چشمشان سياه بود .
به عنوان خوش آمديد نزد آنها رفتم و فرياد كردم چاى بياوريد !
آنها به احقر ، تبسّم كردند و قيام و تواضعى كه براى من معمول هركسى بود حتى حكومت و امراى لشكر نكردند ؛ گفتند : خانهء خودمان است ، همه چيز آوردهاند ، شما در خانه برويد و مشغول پذيرايى باشيد . به مكان خود مراجعت نمودم و دانستم اين آقايان از در اطاق بين بيرونى و اندرونى آمدهاند .
به هرحال در آن ساعت ، دو نفر منبر رفتند و با آنكه روز تاسوعا مصيبت حضرت ابو الفضل عليه السّلام را مىخوانند ، هر كدام چند دقيقه منبر رفتند و به عنوان تعزيت به امام زمان عليه السّلام خطاب داشتند و مجلس در گريه و زارى هنگامهاى بود . آقاى اشرف الواعظين كه بايد بعد از ظهر بيايند ، ساعت دو از دسته آمدند ، به اطاق روضهخوانها نرفتند و در همان حال وارد مجلس شدند . كنار در خانه ، پهلوى من نشستند و گفتند :
امروز براى رفع خستگى تعطيل كردم ، فردا عاشوراست و كار زياد است ؛ ولى نتوانستم اينجا نيايم .
بعد از صرف چاى و قليان منبر رفت ، سكوت طولانى كرد و بعد بدون مقدّمهء معمول اهل منبر صدا كرد : اى گمشدهء بيابانها ! روى سخن ما به تو است . مجلس به حدّى از اين كلمه پريشان شد كه مردم بىاختيار شدند و به سر و سينه زدند . بعد از يك لحظه ديدم آن حلقه نيستند . دانستم از همان در اطاق بينى رفتهاند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 475
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٧٥