بالمرّه جنون رفع شد ، زبانش بالكلّيه لال شد طورىكه جز به اشاره نمىتوانست مطالب را افهام كند ، سه سال و كسرى به اين حالت بود تا اينكه ما عازم زيارت عتبات شديم ، او هم به قصد توسّل و استشفا و ملاقات مادرش كه در عتبات بود ، طالب اين معنى شد و با ما در كشتى نشست تا به بغداد رسيديم . در همين حال جهاز دودى به سرّ من راى مىرفت . او را به زيارت آنجا روانه كردم و خود در كاظمين ماندم .
سپس خود آقا مهدى در بيان قضيّهء سرّ من راى شروع كرد و گفت : روز پنجشنبه ، نهم ماه جمادى الثانى سنهء هزار و دويست و نود و نه كه سنهء حال است ، وارد سرّ من راى شدم و بعد از زيارت حرم مطهّر ، پاى منبر روضهخوانى نشستم . سيد عبّاس بغدادى روضه خواند ، گريه كردم و در دل ، ملتجى و متوسّل بودم .
صبح جمعه نيز به منزل بعضى از طلّاب رفتم كه مجلس روضهخوانى داشتند ، از آنجا به منزل حجة الاسلام حاجى ميرزا محمد حسن شيرازى - سلّمه اللّه تعالى - رفتم و با اشاره ، التماس دعا كردم . ايشان نيز اظهار محبّت و دعا كردند . بعد از آن رفتم كه در سرداب مشرّف شوم ، كسى را نيافتم كه برايم زيارت بخواند .
سپس به منزل مراجعت كردم ، عصر دوباره رفتم و بر در سرداب ايستاده ، بر ديوار نوشتم : من لالم ؛ به جهت من زيارت بخوانيد . آنگاه شيخ على روضهخوان از سرداب بيرون آمد ، نوشته را به ايشان نشان دادم . او به سيّدى گفت : اين شخص را زيارت بده !
گفت : پول بياورد . من به اشاره گفتم تا آن شخص از خود ، چيزى به او داد ، مرا داخل سرداب كرده ، زيارت داد . سپس مرا نزد صفّهء غيبت طلبيدند . چون تاريك بود و من غريب و تنها بودم ؛ مىترسيدم . عاقبت رفتم ، ديدم آنجا چاهى است ؛ دو نفر همان جا نشسته بودند ، زيارتى خواندند و چيزى خواستند . من يك قمرى به ايشان دادم ، خم شدم ، لب چاه را بوسيدم و عرض دل خود بيان كردم ، سپس به سمت صحن سرداب بيرون آمدم ، ايستادم كه نماز زيارت بخوانم و به موجب عادت تكبير را به اشاره گفتم .
تا قصد قرائت كردم ، زبانم به بسم اللّه الرّحمن الرّحيم جارى شد . سپس قرائت و اذكار را به تجويد خواندم و بعد از نماز ، دو دورهء تسبيح ، استغفار كردم و صيغهء توبه خواندم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 468
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٨