مىكردند ، هفت ساعت كه از شب گذشت ، از آن درّه خلاص شده ، از سنگلاخ بيرون رفتيم . چون نزديك قريهء آنها رسيديم ، ديديم همهء مردان و زنان آنها بيرون آمده ، انتظار مىكشند ، زنى هم گريه مىكند و پسر خود را فرياد مىزند تا چشمش به پسرش افتاد ، دويد و گفت : ما مأيوس بوديم و گفتيم درّندگان شماها را خوردهاند .
گفتند : ما از بركت اين ملّا نجات يافتيم . ضعيفه آمد ، مرا بغل گرفت و سر و رويم را بوسيد .
چند روز ما را نگاه داشتند . صبح كه شد ، همهء اهل ده آمدند و دعا گرفتند . ديدم همه ترك نماز و احكام شرعى كردهاند . پرسيديم : شما را چه مىشود ؟
گفتند : از روزى كه ملّاى ما را اسير كردند و بردند ، ما از خدا قهر كرديم .
ايشان را موعظه كردم و گفتم : او را سلامت ديدم ، مىخواهد مراجعت كند ، تا آنكه آنها را به راه آوردم .
[ توسل ديگرى از همين شخص ] 9 مسكة
ايضا در باب متوسّل شدن شيخ مزبور به آن سرور در قضيّهء ديگر و اثر ظاهرى ديدنش است .
چنانچه نقل كرد : در همين سفر ، چند نفر با شيخ همراه بودند كه از يك مكّارى مال گرفته بودند . در عرض راه به محلّى رسيدند كه غالبا مخوف و جاى دزدان بود ، يك مرتبه ، مكّارى آشفته حال دويد جلو ، اسب شيخ را گرفت و گفت : به آن طرف نظر كن ، اين سوارها كه مىبينى ، فلان دزدها هستند . محال است به اسباب عادّى و به سلامت از ايشان بگذريم ، من چيزى غير از اين حيوانها ندارم ، اگر اينها را ببرند ، روزى من قطع خواهد شد ، چارهاى بكن !
گفتم : اى مرد ! چه از دست من مىآيد ؟
گفت : اگر اين قدر عرضه نداشته باشى پس تو چه ملّايى هستى ؟