به حقيقت ، اين كلمه در دلم تأثير نمود ، عن ظهر القلب دست شفاعت و توسّل به حبل المتين ، ملاذ كل ، امام زمان - ارواحنا فداه - برآوردم . به آنها گفتم : هرچه بگويم ، قبول مىكنيد .
گفتند : بلى !
مكّارى گفت : من راضىام اين اسب كه زير پاى تو است ، پنجاه تومان بخرم تا به آنها بدهى و از ما بگذرند .
گفتم : من از ميان راه به سمت آنها مىروم ، شما از خارج طريق به سرعت برويد ، قبل از رسيدن من به ايشان ، شما از درّه بيرون رفته باشيد ، اگر هم مرا كشتند ، اعتنا نكنيد و به كمال سرعت ، طىّ طريق كنيد ، نجات عيال اولى است .
آنها قبول كردند ، از ايشان جدا شدم ، صدا را به قرائت سورهء مباركهء الرّحمن بلند كردم و دامنهء كوه را از صدا پر كردم . دزدها منتظر بودند كه قافله ميان درّه محصور شوند تا به زير آيند و غارت كنند . وقتى ديدند به سمت آنها مىروم و صدا بلند كردهام ، تعجّب كرده ، همى نظر مىكردند و من به كمال اطمينان و به قاعده راه مىرفتم تا به ايشان رسيدم ، سلام كردم ، پيرمردى را ميان ايشان ديدم ؛ روى زمين نشسته ، يك پاى خود را عرضا بغل گرفته بود .
چون از ايشان گذشتم ، آن پير كلب كبير به لسان تركى به جوانان گفت : برويد اين ملّا را لخت كنيد ، به او اعتنا نكنيد .
جوانى گفت : ما اين طعمه را به تو مختصّ كرديم و در او با تو شركت نداريم . خود برو او را لخت كن و غنيمتش را مختصّ شو .
چند مرتبه آن پير خبيث بر اخذ متاع من تحريص كرد ، ولى جوانها قبول نمىكردند ، تا اينكه گفتند : ما جوانيم و از عمر خود مىترسيم .
پيرمرد گفت : اين قدر مهلت مىدهيد تا قافله از چنگتان بيرون رود ، برويد اين ملّا را لخت كنيد . بالاخره دزدها مشغول من شدند و در انتظار آمدن قافله ماندند ، تا آنكه قافله از محلّ خوف و درّهء كوه به فسحت و مأمن رسيدند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 466
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٦