بعد از مدّتى ديديم در بيابان تنها ماندهايم ، باد چنان بلند شد و سرما چنان شدّت كرد كه ما را از رفتن باز داشت . قدرى تأمّل و به اطراف نظر كردم ، ديدم وقت هم تنگ است ، گفتم امشب اينجا خواهيم ماند و از سرما و صدمهء حيوانات درّنده تلف خواهيم شد .
به جز مسألهء توسّل به درگاه امام زمان اميدم از طريق نجات ، منقطع شد ، با نهايت خضوع ، گريه و زارى و سوگوارى دست تمسّك به ولاى عروة الوثقى الهى درآورده ، به درگاه آن نجاتدهندهء درماندگان روى آوردم .
يك مرتبه ديدم چهار نفر مرد ترك مىآيند كه اهل آن نواحى بودند . به هزار زحمت و تأنّى ، قدرى نزديك شدند . ديدم اسبى يك پاى خود را بالا گرفت و ابدا بر زمين نمىگذارد ، آن چهار مرد نيز آن را به كتف خود راه مىبرند . چون به ما رسيدند ، به ايشان روى نمودم و گفتم : من مجاور نجف اشرف ملّا هستم ، به زيارت امام رضا عليه السّلام مشرّف شدهام ، الان هم در راه مراجعت به نجف هستم ، به خاطر خدا ، من و عيال و بچهء مرا از مردن نجات دهيد .
يكى از آنها بر من صيحه زد : نمىبينى ما چگونه مبتلا هستيم ؟ اين اسب پايش را زمين نمىگذارد و ما چهار نفر آن را مىبريم . قدرى از ما گذشتند ، خيلى منقلب شدم .
يكى ديگر گفت : بيا عيال خود را سوار اسب كن ! اگر پايش را زمين گذاشت و راه رفت ، ما امشب شما را نجات مىدهيم و الّا بهتر است همهء شما اللّيلة طعمهء گرگ شويد و به رفقايش گفت : اگر ما برويم و قدرى از آنها دور شويم ، درّندگان فورا بر سرشان مىريزند .
بالاخره صبر كردند ، پنج نفرى عيال را بلند كرده ، روى اسب گذارديم . اسب فورا پاى خود را كه ابدا بر زمين نمىگذاشت و بالا مىگرفت ، بر زمين نهاد و هنوز به او شلّاق نزده ، راه افتاد .
مرد ترك داد زد : ملّا بيا بچّه را هم به مادرش بده ! بچّه را هم سوار كرديم . آن جماعت خيلى فريفتهء من شدند و مرا در رفتار تشجيع و از راه رفتن عذرخواهى
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 464
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٤