برو ، چيزى نبود . اسبابها را بستم ، ديدم نمىتوانم بار كنم ، آمدم سر مكّارى ، ديدم پايش مانند خيك باد شده ، آنقدر باد كرده كه بيچاره نزديك مرگ رسيده ؛ صدا كردم : برخيز !
گفت : پايم شكسته ، الان مىميرم .
فرياد زدم بگو : يا صاحب الزّمان ، برخيز ! و همچنان اشكم جارى بود .
گفت : محال است ، نمىتوانم برخيزم . دستش را گرفتم ، گفتم : بگو يا صاحب الزّمان ! برخاست . مأمورين به ما نظر مىكردند كه چه مىكنيم . بيچاره آن مكّارى خورده خورده پا بر زمين گذاشت و راه افتاد ، لكن پايش مانند مشك پر بود تا آنكه بارها را بار كرديم و راه افتاديم . چند قدمى راه رفتيم ؛ گويا پاى او مشكى بود كه سرش را باز كردند ، بادهايش بيرون رفت .
پرسيدم : پايت چطور است ؟
نشان داد ، ابدا الم و علامتى نداشت ؛ « كأن لم يكن شيئا مذكورا » . در كمال صحّت و آسودگى طىّ طريق كرديم و آن مكّارى ، اعتقاد غريبى به حقير پيدا نمود . بعد از دو ساعت كه از خاك روس بيرون شديم ، ايرانيان ما را ديدند و خيلى تعجّب كردند و مىگفتند : چگونه ابريشمها را از آن راه آورديد ، اگر مىگرفتند ، ده سال حبس داشت و بايد فلان مقدار نقدى مىداديد .
[ توسل ديگر نسخ ابراهيم صاحب الزمانى ] 8 مسكة
ايضا در باب متوسّل شدن شيخ ابراهيم مزبور به آن حضرت در قضيّهء ديگر و اثر ظاهرى ديدنش است .
چنانچه حكايت كرد كه بعد از آن واقعه ، در عرض راه به محلّى رسيديم كه از آن جا لازم بود عابرين پياده عبور كنند . كوه و كمر سخت و هوا بىنهايت سرد بود ، پياده شده ، با عيال و طفل خود روانه شديم و مكّارى به حيوانهاى خود مشغول بود تا آنكه