واگذاشت و خود از طرف خاك ايران پياده راه پيمود . شيخ گفت : من از ممنوعيّت ورود ابريشم به خاك روس و آنكه به گمرك و تذكره محتاج است ، غافل بودم .
يك مرتبه در اثناى راه ، چهار نفر از مأمورين روس با سلاح از ميان درختها بيرون آمدند و صيحه زدند : نگاه داريد ! مكّارى ما كه ترك مؤمنى بود ، گفت : اين آقا خوند است . چيز گمركى ندارد ، بگذار برويم . يكى از آن كفّار با چوب به پاى آن بيچاره زد ، او نعرهاى كشيد ، زمين خورد و پايش شكست .
سپس بر سر من آمدند ، من در بيابان تنها بودم و عيال جوان و طفل كوچكى همراه داشتم . بچّه از مشاهدهء آنها مىترسيد و فرياد مىزد . گفتم : چه مىگويند و چه مىخواهند ؟
گفت : بارها و اسبابها را باز كن ببينم چه دارى ؟
بقچهها را باز كردم ، يكيك لباس و خردهريزها حتى اسباب زنها را نظر مىكردند و مىگفتند : ابريشم دارى ؟ وقتى ديدم تمام همّ اينها براى ابريشم است ، فهميدم كار سخت است . كنار رفتم و يقين كردم الآن بر سر لنگهء ابريشم سيد مىآيند و مرا خواهند برد . بر خود نترسيدم ، مگر بر عيال و بچّهام كه زن جوان در اين بيابان و در چنگ اين كافران چه خواهد شد ؟
اشك از چشمم سرازير و اميدم از همهجا منقطع شد ، قرآن مجيد را دست گرفتم و به حضرت ولىّ عصر - ارواحنا فداه - متوسّل شدم و عرضه داشتم : اينجا محلّى است كه جز حضرت تو ملجاء و پناهى نيست . كنار ايستادم و تسليم شدم . آن چهار نفر خودشان همهء اسبابها را زير و بالا كردند تا به لنگهء ابريشم رسيدند و آن را باز كردند .
ديدم هرقسم ابريشم كه خوب و خوش رنگ بوده ، سيد با خود برداشته . آن كافران ابريشمها را كلافه كلافه بيرون مىكشيدند ، نظر مىكردند ، به يكديگر نشان مىدادند و مىگفتند : اين چيست و آن را مىانداختند ، آخر به هيچ يك از كلافها تصديق نكردند كه ابريشم باشد ، تا آنكه از همه گذشتند ، كنار رفتند و گفتند : آقاخوند بار كن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 462
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٢