عمر ، احوال دو پسر را بازگفت كه هردو دعوى پسرى مىكردند و گفت :
يا ابا الحسن ! من در اين مسأله فرومانده ، چارهء اين كار نمىدانم . امير المؤمنين ، على عليه السّلام به قنبر فرمود : اين دو غلام را ببر ، چشمهاى ايشان را بازبند و سر ايشان را از دريچه و شبكهء مسجد بيرون كن ! قنبر به فرمودهء امام كار كرد . امير المؤمنين عليه السّلام ذو الفقار را به قنبر داد كه هركه را اشاره كنم كه شمشير بزن ؛ تو فرمان بر . !
قنبر گفت : سمعا و طاعة . مع القصّه امير المؤمنين عليه السّلام زمانى توقّف كرد و جملهء اهالى مدينه از زن و مرد ، صغير و كبير منافق و مؤالف حاضر شده . ناگاه امير المؤمنين ، على عليه السّلام به قنبر اشاره فرمود ؛ گردن غلام را بزن . غلام فى الحال سر خود بازگرفت .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : وى غلام است كه سر را بازپس گرفت . چون اين مشكلات حلّ كرد ، جملهء خلق مدينه از علم او متحيّر شدند . حقّ به حقدار رساند و بيرون رفت .
اين و صد چندين از وى عجيب و غريب نيست ، زيرا او مفتى علم لدنّى بود . صلوات اللّه و سلامه عليه و على اولاده الطيّبين الطّاهرين المعصومين .
ايضا در كتاب احسن الكبار است كه عبّاس بن عبد اللّه اسدى گويد : از امير المؤمنين عليه السّلام در خطبهاى شنيدم كه مىگفت : أنا عبد اللّه و اخو رسول اللّه ؛ من بندهء خدا و برادر رسول خدايم . هركه بعد از من ، اين را بگويد ، دروغ گويد .
مردى از بنى عطفان حاضر بود ، برخاست و گفت : من مىگويم : بندهء خدا و برادر رسول خدايم ؛ چنانكه اين دروغگو مىگويد . در حال خناقش بگرفت و به دوزخ و اصل گرديد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 400
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٠٠