عمر گفت : اى غلام ! تو مملوك فلان خواجهء بازرگانى ؟
گفت : من فرزند فلان خواجهام .
عمر گفت : اين غلام آمد و تقرير كرد كه من فرزند فلان بازرگانم و مملوك پدر من ، بر من دست دراز كرده و مرا رنجانده است .
پسر گفت : يا عمر ! دروغ مىگويد كه مملوك پدر من است .
عمر گفت : اى پسر ! مىشنوى چه مىگويد ؟
گفت : يا عمر ! دروغ مىگويد كه مملوك پدر من است . قيل و قال بسيار رفت . براى كسى از مهاجر و انصار معلوم نبود كه كدام راست مىگويد .
عمر گفت : اين مشكل ، قضيّهاى است كه هردو مدّعى مىگويند .
سلمان فارسى رضى اللّه عنه گفت : اين مشكل را امير المؤمنين عليه السّلام حل گرداند كه وى در مدينهء علم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، قاضىترين امّت ، نفس و وصىّ او است .
اگر چه عمر از تفضيلات سلمان ناخوش آمد ، اما گفت : يا سلمان ! راست مىگويى ، كار تو است كه وى را حاضر كنى . سلمان به حجرهء امير المؤمنين عليه السّلام آمد ، اجازت خواست ، در اندرون رفت و سلام كرد . امير المؤمنين عليه السّلام جواب باز داد .
گفت : يا سلمان ! عجب مىبينم كه بعد از موت رسول ، خندانى .
سلمان گفت : يا مولاى ! حال و قضيّه چنين و چنين واقع شده ، عمر و جملهء اصحاب از اين مشكل ، غمناكاند و اهل كتاب بر ما شماتت مىكنند كه چگونه جانشين رسول ، جواب يك مسأله نداند . من به عمر گفتم بروم و امير المؤمنين عليه السّلام را حاضر كنم كه وى قاضىترين امّت است و حلّ جملهء مشكلات ، بر دست او است .
امام عليه السّلام تبسّمى كرد ، برخاست ، درّاعهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پوشيده ، عمّامهء رسول ، بر سر بست و به مسجد رسول آمد . عمر و جملهء اصحاب از مخالف و موألف پيش آمدند و سلام كردند .
امير المؤمنين عليه السّلام جواب باز داد ، قرآن از محراب برداشت ، پيش خود نهاد و بر جايگاه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنشست .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 399
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٩٩