صريح آيهء مباهله ، نفس پيغمبر است .
و بالجمله ظهور امثال اين امور از محمد و آل محمد - صلوات اللّه عليهم اجمعين - هيچ استبعاد ندارد و از آنها نبايد استغراب نمود . همانا چون ايشان در بندگى و طاعت خداوند ، سرآمد همهء بندگان و مطيعاناند ، لهذا جميع ممكنات سر خطّ اطاعت و انقياد به ايشان دادهاند ، بلكه اين قبيل خوارق عادات از شيعيان ايشان به ظهور مىرسد ، چه جاى خود آن بزرگواران ، بلكه بعضى مخصوصا ردّ شمس را براى بعضى از مواليان آن بزرگواران ، متعرّض شدهاند ؛ چنانكه از نقل علّامهء مرحوم و ابن حجر عسقلانى در قضيّهء واعظ عبّادى گذشت ، انتهى .
[ حكايت غلام و خواجه ]
ايضا يكى از معجزات آن بزرگوار ، آن است كه در كتاب احسن الكبار كه از تأليفات محمد بن ابى زيد عرب شاه بن ابى زيد الحسينى العلوى الورامينى - كه از معاصرين آيت اللّه علّامه حلّى و شاه خدابنده بوده - چنين آورده كه از جماعت ثقات و عدول روايت است :
در امارت عمر ، بازرگانى بود ، او را مال بسيارى بود ، خواجه و زن هردو متوفّى شدند . از ايشان پسر و غلام سفيدى باقى ماند و مابقى غلامان سياه ، و داخل و خارج مدينه كنيز و ضياع و عقار بسيارى داشت . چون خواجه و زن را دفن كردند و از عزا فارغ شدند ، روزى برآمد ، كودك و غلام را محاكايى پديد آمد . پسر خواجه ، غلام را زدن گرفت . غلام برخاست ، نزد عمر رفت و گفت : يا عمر ! من پسر فلان خواجهام .
پدرم درگذشت و چنانكه شما را معلوم است مال وافر از وى بازمانده و امروز مملوكى سفيد ، بر من دست دراز كرد و مرا بسيار برنجاند . در كدام ملّت روا باشد كه غلام ، به آقازادهء خود دست دراز كند .
عمر به افلح گفت : برو غلام را حاضر كن ! برفت و حاضر كرد . كودك در مسجد آمد ، سلام كرد و جواب شنيد .