كودك ما ، در شكم مادرش سخن مىگويد ، قرآن مىخواند و در زمان شيرخوارگى پروردگار خود را عبادت مىكند . ملايكه او را اطاعت مىكنند و در بامداد و پسين بر او نازل مىشوند .
حكيمه خاتون گفت : پيوسته در هرچهل روز كودك را برمىگرداندند تا آنكه چند روزى پيش از وفات امام حسن عليه السّلام ، آن جناب را مردى ديدم . او را نشناختم .
به برادرزادهام گفتم : اين كيست كه به من امر مىفرمايى روبهروى او بنشينم ؟
فرمود : اين پسر نرجس است و بعد از من ، خليفهء من است . من به زودى از ميان شما مىروم ؛ سخن او را بشنو و امرش را اطاعت كن !
حكيمه خاتون گفت : بعد از چند روز ، امام حسن عليه السّلام وفات كرد و من اكنون حضرت صاحب الامر عليه السّلام را هرصبح و شام مىبينم و هرچه از من مىپرسند ، آن جناب به من خبر مىدهد ، من نيز به ايشان خبر مىدهم .
به خدا قسم گاه من اراده مىكنم چيزى از او بپرسم ، هنوز سؤال نكرده ، جواب مرا مىگويد و گاه امرى بر من روى مىدهد و همان ساعت جواب مىرسد ، بدون آنكه سؤال كنم و شب گذشته آمدن تو را نزد من خبر داد و به من امر فرمود : تو را خبر دهم به حقّ محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله .
راوى خبر گفت : به خدا قسم حكيمه خاتون چيزهايى به من خبر داد كه جز خداوند عزّ و جلّ احدى از آن مطّلع نبود ؛ پس دانستم كه اين راست و عدل است از جانب خداوند ، زيرا خداى عزّ و جلّ ايشان را به چيزى مطّلع كرده كه احدى از خلق خود را به آن مطّلع نكرده .
به روايت مسعودى « 1 » و حضينى : « 2 » حكيمه خاتون گفت : چون چهل روز گذشت ، به خانهء امام حسن عليه السّلام داخل شدم ، مولاى خود را ديدم كه در خانه راه مىرود ، پس رخسارى نيكوتر از رخسار آن جناب و لغتى فصيحتر از لغت او نديدم .
هامش
( 1 ) . اثبات الوصية للامام على بن ابى طالب ، ص 259 .
( 2 ) . الهداية الكبرى ، ص 356 .