به سوى گهواره ميل نمودم و جامهها را از آن برداشتم . ولىّ اللّه را ديدم كه بر پشت خوابيده ، نه كمرش بسته بود و نه دستهاى مباركش . چشمهاى خود را باز كرد ، خنديد و با انگشتان خود با من راز گفت .
آن جناب را برداشتم و نزديك دهان خود آوردم تا ببوسم ؛ بوى خوشى از آن جناب به مشامم رسيد كه خوشبوتر از آن هرگز استشمام نكرده بودم .
در اين حال امام حسن عليه السّلام آواز داد : اى عمّه ! جوانم را بياور ، بردم .
او را از من گرفت و فرمود : اى پسر ! سخن گو ! و به همان نسق كه سابقا ذكر شد ، تكلّم فرمود .
حكيمه خاتون گفت : او را از حضرت گرفتم در حالىكه مىفرمود : اى پسر من ! تو را به كسى سپردم كه مادر موسى ، موسى را به او سپرده بود و تو در حفظ خداوند ، ستر او ، رعايت و پناه او باش . سپس فرمود : اى عمّه ! او را به مادرش برگردان و خبر اين مولود را بر ما كتمان كن و احدى را به او خبر نده تا آنكه تقدير خداوند به غايت خود برسد . پس آن جناب را به مادرش دادم و از ايشان وداع كردم .
روايت موسى : « 1 » حضرت فرمود : اى عمّه ! چون روز هفتم شود ، نزد ما بيا .
حكيمه خاتون گفت : روز هفتم آمدم ، سلام كردم و نشستم .
امام عليه السّلام فرمود : فرزندم را بياور !
آن جناب را آوردم و او در جامهاى بود .
به روايت شيخ طوسى « 2 » و حضينى « 3 » و مسعودى : « 4 » در جامههاى زرد بود .
باز ، آن حضرت با آن جناب ، چنان كرد كه در مرتبهء اوّل كرده بود ؛ يعنى او را روى دو دست خود گرفت ، بعد زبان را در دهان مباركش گذاشت و او را شير يا عسل
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 425 .
( 2 ) . الغيبة ، ص 239 .
( 3 ) . الهداية الكبرى ، ص 356 .
( 4 ) . اثبات الوصية للامام على بن ابى طالب ، ص 259 .