من و پروردگار گذشته بود ، لفظ به لفظ ، بيان نمود .
از جمله روايت مناقب است كه علّامه مجلسى رحمه اللّه آن را در بحار « 1 » دوازدهم ، از عسكر مولاى حضرت جواد عليه السّلام نقل فرموده كه گفت : بر آن حضرت داخل شدم و چون نظرم بر او افتاد ، گفتم : سبحان اللّه ! صورت آن حضرت چقدر سبزه است و با وجود آن ، نور باقى بدن و سفيدى آن چقدر زياد است .
هنوز اين خيال را در خاطر خود تمام نكرده بودم كه ديدم بدن آن حضرت بزرگ و جسد او ، عريض و طويل شد ، طورى كه همهء ايوانى كه حضرت در ميان ايستاده بود ، تا سقف و ديوارهاى آن را به مرتبهاى پر كرد . بعد از آن ديدم رنگ آن حضرت سياه و بعد از آن مثل برف سفيد شد بسيار سفيد . بعد مثل قطعهاى خون بسته ، سرخ و بعد مثل برگ درختان ، سبز شد ، بسيار سبز و خرّم و بعد جسم او به تدريج كوچك شد تا آنكه به حال اوّل خود برگشت ، رنگش نيز مثل اوّل شد . من غش كردم ، بيهوش شده و افتادم .
آن جناب فريادى زد : اى عسكر ! شك مىكنيد ، شما را به يقين مىآوريم . تاب نمىآوريد ببينيد ، به شما قوّت و طاقت مىدهيم . به خدا قسم ! براى هيچ كس معرفت ما ميسّر نمىشود ، مگر به اينكه خدا به ولايت و اخلاص و ارادت به ما اهل بيت رسالت ، بر او منّت گذارد .
اخبار بر اين مضامين ، بسيار است و چون به صريح اين احاديث و اخبار « كالشّمس في رائعة النّهار » ، هويدا و آشكار گرديد كه اين انوار الهيّه را خلقا و خلقا و منطقا ، نمايشاتى خاصّ و ظهوراتى مخصوص بوده است ، پس در جواب سؤال مذكور ، مىگوييم :
بعد از اينكه ثابت شد كفهاى مبارك آن بزرگواران ، من حيث الخلقه زبر و غليظ بوده ، چه استبعاد دارد كه بگوييم : نرمى كه در روايت و درايت است ، نمايشى از آن دو بزرگوار ؛ يعنى حضرت رسول مختار و حجّت غايب از انظار بوده ، چه آنكه مورد آنها نيز گنجايش همين نمايش را دارد ، زيرا مقام مصافحه كه مورد روايت
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 50 ، ص 55 .