گفتم : بعضى از رفقا بر دين موسى و عيسى راسخ بوده و انقياد احكام اسلام ننمودهاند .
گفت : « اهل ذمّه جزيهء خود را تسليم نموده ، بروند و مسلمانان توقّف كنند تا تحقيق مذهب ايشان كنيم و عقيدهء ايشان را معلوم نماييم . »
پس پدرم جزيهء خود را و مرا و سه نفر ديگر كه نصرانى بوديم ، تسليم نمود و يهود كه نه نفر بودند ، جزيه دادند . بعد از آن به جهت استكشاف حال مسلمانان به ايشان گفت :
« مذهب خود را بيان كنيد ! » چون اظهار آن كرده ، عقيدهء خود را باز نمودند ، نقد معرفت ايشان بر محك امتحان ، تمام عيار نيامد .
فرمودند : « انّما انتم خوارج » شما در زمرهء اسلام نبوده در سلك خوارج انتظام داريد .
و بنابر مبالغه فرمود كه : « اموالكم تحلّ للمسلم المؤمن » اموال شما بر مؤمنين حلال است .
پس گفت : « هر كه ايمان ندارد به رسول مجتبى و وصى او ، على مرتضى و ساير اوصيا تا صاحب الزمان ، مولاى ما ، در زمرهء مسلمين نيست و داخل خوارج و مخالفين است . »
مسلمانان كه اين سخن شنيدند و به جهت عقيدهء فاسده ، اموال خود را در معرض نهب و تلف ديدند ، متألّم و حزين گرديدند و سر به جيب تفكّر برده ، لحظهاى در درياى اندوه و تحيّر غوطه مىخوردند و زمانى در بيابان بىپايان تأسّف و تحسّر سرگشته مىگشتند .
عاقبت از والى مملكت استدعاى آن نموده كه حقيقت احوال ايشان را به حضرت سلطانى نوشته ، آن جماعت را به زاهره فرستد تا شايد كه ايشان را آنجا فرجى روى نمايد .
مسئول ايشان به معرض قبول رسيده و حكم فرمود كه به زاهره روند و اين آيه تلاوت نمود كه :
لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ .
« 1 » ما چون حال اهل اسلام بر آن منوال ديديم ، ايشان را در عين ملال گذاشتن و برگشتن نپسنديديم . نزد ناخدا آمده ، گفتيم كه : « مدّتى است رفيق و جليس آن جماعتيم ، مروّت نيست كه ايشان را در اين مهلكه تنها بگذاريم . التماس استيجار كشتى تو داريم كه به جهت رعايت خاطر اين جماعت به زاهره رويم و ايشان را امداد و اعانت كنيم . »
هامش
( 1 ) . سورهء انفال ، آيهء 42 .