گفت : انا و انتم فى معرفتها سواء .
من و شما در معرفت او يكسانيم ، هرگز به اين جزاير نرسيدهام و اين نواحى را نديدهام .
چون به نزديك شهر اول رسيديم ، از كشتى بيرون آمديم ، و در آن شهر درآمديم .
شهرى ديديم در غايت نزاهت و آب و هوايى در كمال لطافت و مردمى در نهايت پاكيزگى و نظافت .
شعر :
در جهان هيچ كس نديده چنان * منزلى دلفروز و جانافزا
عرصهء خرّمش جهان افروز * ساحت فرّخش جهان آرا
چون از ايشان اسم شهر و والى آن پرسيديم ، گفتند : اين مدينه را مباركه مىگويند و ملك آن را طاهر مىخوانند .
از تخت سلطنت و مقرّ مستقر حكومت ملك مذكور استفسار نموديم ، گفتند : در شهرى است كه آن را زاهره مىگويند و از اينجا تا به آن شهر ، ده روز راه است از دريا و بيست و پنج روز راه است از راه برّ و صحرا .
گفتم : عمّال و گماشتگان سلطان كجايند كه اموال ما ديده و عشر و خراج خود را برداشته ، آن را گرفته ، شروع در مبايعه و معامله كنيم ؟
گفتند : حاكم اين شهر را ملازم و اعوانى نمىباشد و مقرّر است كه تجّار ، خراج خود را برداشته به خانهء حاكم برند و تسليم او كنند و ما را دلالت نمودند ، به منزل او رسانيدند .
چون درآمديم ، مردى را ديديم صوفى صفت ، صافىضمير ، صاحب حشمت ، صايب تدبير در زىّ صلحا و لباس اتقيا ، جامهاى از پشم پوشيده و عبايى در زير انداخته و دواتى در پيش خود نهاده و قلمى به دست گرفته و كتاب گشاده ، كتابت مىكند . از آن وضع تعجّب كرده ، سلام كرديم ، جواب داد ، مرحبا گفت و اعزاز و اكرام ما نمود .
پرسيد : « از كجا آمدهايد ؟ »
صورت حال خود تقرير نموديم .
فرمود : « همه به شرف اسلام رسيدهايد و توفيق تصديق دين محمّدى عليه السّلام يافتهايد ؟ »