زنده بود امور خلق به او راجع بود ، و اعتكاف مسجد سهله و كوفه را بسيار مواظبت مىنمود ، و مردم را در حق او چنان گمان بود كه شرفياب خدمت امام عصر عليه السّلام مىبود و معروف به كرامات بوده .
و بالجمله ميرزاى مذكور روايت كرد از پسر اين سيد كه گفت : در [ زمان شيوع بيمارى ] و با در نجف - كه در عشرهء هفتم از مائه ثالثه بعد از هزار هجرى واقع گرديد - سيد مذكور را در اواسط شب ناخوشى و با عارض شد ، و چون حالت او را بسيار پريشان ديديم و ضعف و پيرى و عبادت هم در او زياده بر آن بود ، از خوف آنكه مبادا تا صبح بماند و شيخ از او مؤاخذه عدم اعلام نمايد ، فانوس را از براى اعلام شيخ روشن كرديم . سيد چون ملتفت شد فرمود : چه خيال داريد ؟ عرض كرديم : ارادهء آنكه شيخ را باخبر كنيم . گفت : حاجت به آن نيست . شيخ حالا تشريف مىآورد . چراغ را خاموش كنيد و بنشينيد . چون فانوس را خاموش كرده نشستيم ، لمحه [ اى ] نگذشته آواز حلقهء در بلند شد . پس سيد فرمود : شيخ است ، در را بگشاييد . چون در را گشوديم شيخ را با ملّا رحمت اللّه در پشت در ديديم .
شيخ فرمود : حاج سيد على چگونه است ؟ عرض كرديم : حالا كه مبتلا شده ، خدا رحم كند ان شاء اللّه . فرمود : باكى نيست ان شاء اللّه ، و داخل گرديد .
چون سيد را مشوّش و مضطرب ديد فرمود : مضطرب مشو خوب مىشوى ان شاء اللّه .
سيد عرض كرد : از كجا مىگويى ؟ فرمود : خواستهام كه تو بعد از من بمانى و بر جنازهء من نماز كنى . عرض كرد : چرا اين را خواستى ؟ فرمود : حالا كه شد . پس نشست و قدرى سؤال و جواب و مطالبه كردند و شيخ برخاست . فرداى آن روز ، شيخ بعد از درس در منبر فرمود :
حاج سيد على را مىگويند كه ناخوش است . هركس به عيادت او - از طلاب - مىرود ، بيايد . پس از منبر بهزير آمده با جمعى از طلاب به خانه سيد رفت .
مؤلف گويد : حقير هم در آن مجلس بودم و اين سخن را هم از شيخ شنيدم لكن كارى لازم ، مانع از همراهى با ايشان گرديد . و بالجمله راوى گويد : چون وارد گرديد ، مانند كسى كه خبر ندارد ، پرسش حال فرمود . من خواستم كه عرض كنم : شيخنا ، شما كه ديشب را خود تشريف آورديد و ديديد . ناگاه سيد را ديدم كه انگشت به دندان گزيد و اشاره كرد .
دانستم كه بر ابراز آن رضا ندارند . سكوت كردم و بعد هم سيد عافيت يافت و بر جنازه شيخ نماز كرد . - اعلى اللّه مقامهما -
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 829
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨٢٩