تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 826

مساهمون:

ص٨٢٦
كه شب را برويم ، و شب را بعد از گذشتن پاسى از آن‌كه عيون عادة در خواب بودند روانه شده به تدبيرى خود را در دالان بيرون خانه برديم . پس از آن من در دالان بيرون خانه ماندم و رفيق من داخل گرديد و پس از آن زمانى پريشان‌حال و مضطرب برگشت و دو دست خود را به دندان مىگزيد . از او سبب و باعث پرسيدم . گفت : همانا امرى عجيب مشاهده كردم كه اگر خود مشاهده نكنى ، تصديق من ننمايى . گفتم : آن‌چه بود ؟ گفت : چون داخل حياط خارج گرديدم و از پلهء بام بالا رفتم كه خود را از سطح بام خارج به سطح بام داخل انداخته ، از آنجا به زير آيم و غرض خود حاصل كنم . چون بر سطح خارج برآمدم ، عكس و سايه شاخصى را ديدم كه از بام اندرون ، بر مهتابى پشت بام بيرون افتاده . لهذا سر بالا كرده كه خود شاخص را كه بر بام اندرون است ، ببينم كه چيست . ناگاه شيرى را مهيب ديدم كه بر لب بام اندرون ايستاده و سر خود را به سمت پايين كشيده و انتظار آن دارد كه چون برآيم ، مرا به چنگال خود بربايد و هرقدر نزديك‌تر مىرفتم ، شدّت و غضب او زياده مىگرديد . چندان تأمل كردم كه در خصوص آن تدبيرى كنم و علاج نديدم . لاعلاج برگشتم . راوى گويد : چون اين سخن شنيدم با خود گفتم : شير دلير در ميان ولايت در اين وقت شب ، در بام بلند اندرون از كجا آمده . شايد اين مرد از كار خود نادم شده و عذرجويى مىكند و يا آنكه خوف بر او غالب گشته و قوهء واهمه ، اين صورت را در نظر او درآورده . پس به او گفتم : شايد توهّم كرده باشى و صورت شير مجسم گمان كرده‌اى . گفت : گفتم كه تا خود نبينى ، باور نكنى . همانا در آنجا ايستاده است ، بيا خود مشاهده كن . پس او روانه گرديد و من در دنبال شدم ، تا آنكه [ شير را ] بر بام ايستاده ديدم كه از مهابت آن بدنم بلرزيد ، و گويا از براى دفع ما به آن مكان ايستاده بود ، كه چون مرا ديد غرّش نمود و مشرف بر بام بيرون گرديد كه گويا اگر نزديك‌تر مىرفتيم از غايت خشم بر ما ، خود را از بام بلند داخل ، بر پشت بام خارج مىانداخت . چون اين امر عجيب ديديم آن را از كرامات آن مرد بزرگ فهميديم و تائب و نادم برگرديدم .