خود داشتم برداشتم و روانه به سوى نجف اشرف شدم به اراده آنكه پس از ورود ، عيال خود را با اسباب و اثاث نقل به كنار دريا كرده ، روانه به سوى شوشتر شوم .
چون وارد نجف گرديدم ، از راه صحن مطهر به سوى خانه روانه شدم و چون وارد صحن شدم با " ملّا رحمت اللّه " كه ملازم و نوكر شيخ بود ، ملاقات كردم و پس از رسم ورود بر مسافر - كه مصافحه و معانقه و تهنيت ورود باشد - گفت : شيخ - يعنى شيخ مرتضى - تو را مىخواهد . گفتم : شيخ چه مىدانست كه من حالا وارد مىشوم ؟ گفت : نمىدانم . همينقدر مىدانم كه به من فرمود : برو در ميان صحن ، شيخ عبد الرحيم از كربلا مىآيد . او را به نزد من بياور .
چون اين سخن شنيدم ، گفتم : شايد باعث بر اين كلام ملاحظهء عادت مجاورين بوده ، كه فرداى روز زيارت را بيرون مىآيند و فرداى آنروز را وارد مىشوند و غالبا هم از راه صحن وارد مىشوند كه اول ورود ايشان بر صاحب صحن باشد . پس روانه به سوى خانه شديم . چون وارد بيرون خانه شديم كسى در آنجا نبود . ملّا رحمت اللّه حلقه بر در اندرون بزد . شيخ آواز داد : كيستى ؟ عرض كرد : شيخ عبد الرحيم را آوردم . شيخ بيرون آمد و به ملّا رحمت اللّه فرمود : تو برو . چون برفت ، شيخ به من فرمود : فلان حاجت و فلان حاجت دارى .
عرض كردم : آرى . فرمود : امّا فلان - و اسم يكى از آنها را برد - پس آن را من برمىآورم و امّا فلان - و اسم آن ديگر را برد - پس فرمود : برو استخاره كن . اگر خوب درآمد ، بيا آن را هم تدبير مقدمات و ضروريات مىنمايم و بكن .
راوى گويد : رفتم و استخاره كردم و خوب آمد و بعد از عرض و اعلام ، تدبير فرمود .
كرامت سوم [ چيزى است كه روايت كرد آن را فاضل مدقق و عالم محقق جناب حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى ]
چيزى است كه روايت كرد آن را فاضل مدقق و عالم محقق جناب " حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى " - سلّمه اللّه - كه از اكابر تلامذهء شيخ مرحوم است و مصلى و منبر تدريس شيخ در نجف اشرف امروز مفوّض به آن بزرگوار است ، از پسر مرحوم " حاج سيد على شوشترى " كه از اولاد " سيد نعمة اللّه جزايرى " و از مجاورين نجف اشرف ، و در ورع و زهد و تقوى سلمان عصر و مقداد دهر خود ، و با شيخ مرحوم كمال معاشرت و آميز [ ش ] داشت و بر جنازهء شيخ مرحوم او اقامهء نماز نمود ، و بعد از وفات شيخ تا يك سال تقريبا