تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
دهانم برداشته شد . پس مردم ازدحام كرده دورش را گرفته ، لباسش را قطعه‌قطعه كردند و بردند و از شدّت ازدحام ، خوف تلف طفل شده ، او را از ايشان پنهان نمودند و پدر و مادر طفل به عهد خود وفا كرده ، اختيار مذهب شيعه كردند . سوم : آنكه در شب جمعهء بيست و نهم كه در عصر پنج‌شنبه آن ، طفل مذكور عافيت يافت ، باز دروازهء نجف اشرف از براى زوّار باز گرديد ، اوضح و اعجب از دفعهء اولى ، كيفيت آن به نحوى كه يكى از مستحفظين نقل كرد و شواهد قطعيه بر صدق داشت ، چنين است كه گفت : در اول شب با " كاظم " آقا - كه مأمور بستن و گشودن دروازه است و كليدها به دست او است - بودم ، و در را محكم بستيم و كليدها را با خود برد ، دروازهء مذكور يك قفل فرنگى بزرگ مستحكم دارد و يك قفل آهنى بزرگ ، و يك پشت‌بند چوبى كه با كليد خود به صعوبت گشوده مىشود ، و يك ميخ آهنى بسيار محكم . و كشيك دروازه نوبت من بود . لهذا بر بالاى بام در شدم و در طارمه‌اى كه محاذى قبهء منوّره است ، ايستادم . بعد از دو ساعت و چيزى از شب رفته ، در را كوبيدند و من بر سر دالان شده از كوبندهء در پرسيدم : كيستند ؟ گفتند : چند نفر زوّار هستيم كه پياده‌پا از مسجد كوفه آمده‌ايم و استعدادى نداريم . هوا بسيار سرد است ، از براى خدا در را بگشاييد . جواب ايشان را به زبان خوش گفتم : كليد نزد كاظم آقا است و در قلعه خوابيده . شما هم برويد در قهوه‌خانه شب را بخوابيد آسوده ، تا آنكه بعد از آفتاب كه در باز مىشود داخل شويد . سؤال را مكرر كردند و الحاح نمودند . مرا كج خلق كردند تا آنكه فحش دادم و گفتم : اگر ديگر دفعه اصرار كنيد با تفنگ جواب گويم . چون اين بشنيدند ، مأيوس گشته به قهوه‌خانه رفتند و من هم به جاى خود برگرديدم كه ناگاه پيش چشمم روشن شد . متحيرانه به اطراف خود نظر كردم كه اصل آن روشنى را كه آن به آن در تزايد بود ، معلوم كنم . چون به بالاى سر نظر كردم پارچهء آتشى ديدم كه از بالا به زير مىآيد و هرقدر نزديك‌تر مىشود روشنايى افزون‌تر مىگردد ، تا آن‌كه مقابل طارمه گرديد . فرجّت الارض رجّا ، پس زمين متزلزل شد به نحوى كه من بر رو در افتادم . پس آن آتش چنان بر در خورد كه گويا چند توپ به يك دفعه خالى گرديد ، و از دروازه صدايى مهيب برآمد ، و هر لنگه‌اش به ديوار سمت خود ملحق گرديد ، و سقف اتاق كوچكى كه متّصل به دالان دروازه بود خراب گرديد و ديوارش شكافت .