مطهّر كرده به زبان عربى شكايت نمودند : يا ابا الحسن ، مىدانى كه زوّار توايم و مىبينى كه اينها با ما چه مىكنند ، و قريب به اين مضامين گفتند ، كه ناگاه صدايى ظاهر شده در دروازه بازگرديد و هر لنگهء آن به سمت ديوار خود شده بر آن چسبيد ، و قفل آهنى فرنگى باز نشده بر زمين افتاده و ميخ آهن كج گرديد و پشت بند چوبى به همان حالتى كه در كلون ديگر بود باقيماند و پس نرفت .
اعراب چون اين امر عجيب بديدند ، خوشحال و هوصهكنان از دروازه بيرون رفتند و به سوى مقصود خود روانه گرديدند و خبر منتشر شد و از شيعه و سنى جمع كثيرى حاضر شده آن را ديدند و امر چنان ظاهر و هويدا شد كه به اذن حكومت ، شب چراغان نمودند و جماعتى نقل كردند كه مقارن آن صدا نورى از طرف قبر مطهر ظاهر گرديد كه اطراف را روشن نمود .
دوم : اينكه در همين ماه صفر بعد از وقوع اين واقعه شخصى از اهل سنّت با عيال خود - كه از جمله ايشان طفلى بود تقريبا ده ساله كه در دهم محرم نود و نه مريض شده و در همان مرض نصف بدن او مرتعش و زبان او لال گشته بود . و مدتى به طريق استشفا به گور ابى حنيفه پناه برده بودند و اثرى نديده ، به مرقد شيخ عبد القادر دخيل شده و ثمرى نچيده ، لهذا بعد از يأس از اين دو نفر در روز يكشنبه - بيست و چهارم صفر - وارد نجف اشرف شده متوسل به حضرت حيدر و قالع باب خيبر - عليه السّلام - شدند و در روز بيست و پنجم به عزم استشفا وارد حرم محترم شدند و طفل را به قفل مبارك بستند ، با تعهد آنكه اگر شفا يافت ، رجوع به مذهب شيعه نمايند .
تا عصر پنجشنبه بيست و هشتم روزى سه مرتبه او را به همين دستور داخل روضهء مطهره كردند . تا آنكه در ساعت يازده و نيم از روز مذكور كه وقت آوردن شموعات است به حرم محترم ، و وقت اجتماع زوّار است در آن مكان شريف ، و زمان ازدحام حجّاج بود ، آن طفل نقل كرد : به محض ورود خدّام و صف كشيدن ايشان در برابر ضريح ، از داخل ضريح سيدى جليل نورانى با لباس سفيد ظاهر گرديد و انگشت مبارك را از شبّاك ضريح بيرون آورد و در دهانم گذاشت و فرمود : يا ولد ، هذا الماء اشرب ؛ اى پسر ، اين آب است بنوش .
بهمحض آنكه انگشت مبارك به دهانم رسيد تمام آلام و اسقام رفع شد و قفل خموشى از
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 818
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨١٨