آنجا مىروند - و پدرش شيرازى الاصل و خودش متولد و متوطن در آن مملكت بوده و قريب به سه سال بود كه بعد از ابتلا به مرض شديد ، گنگ و لال شده بود تا در اين اوان كه به زيارت عتبات مشرف شده به توسل شفا ، وارد كاظمين شد ، و چون از معاريف تجار ، بعضى اقارب در آنجا داشت مدّت بيست روز توقف كرد .
پس با مركب دخانى به سمت سامره روانه شد و ارحام ، او را آورده در مركب گذاشته و سفارش او را به اهل مركب - كه از اهل بغداد و مجاورين كربلا بودند - كردند كه : او عاجز است و قادر به سؤال و جواب نيست ، و در خصوص او به بعض مجاورين سامره هم چيزى نوشتند و پس از ورود به سامره در وقت مذكور به سرداب مطهر رفتند و در محضر جمعى از صلحا و مقدسين ، خادمى از خدام آن درگاه ، از براى او زيارت مىخواند تا آنكه او را به صفه سرداب بالاى چاه غيبت بردند . مدتى در آن مكان گريه ، و با اشاره استغاثه نمود .
ناگاه قفل از دهان او ربوده و زبان لالش گشوده گرديد و از آن مكان شريف با زبانى فصيح و بيانى مليح خارج گرديد و در روز شنبه كسانى كه با او بودند او را در مجلس درس جناب ميرزاى مذكور - دام عزّه - حاضر نمودند و حاضرين با او مكالمه و صحبت كردند و سورهء حمد را با قرائت پسنديدهاى [ براى ] حضّار تلاوت نمود و شب يكشنبه ، دوازدهم و دوشنبه ، سيزدهم را در صحن مطهر چراغان كامل كردند ، و شعرا و فصحا و صلحا قصايد و مناقب و فضايل خواندند ، و در شب اول هم جناب ميرزا - سلمه اللّه - حاضر شدند و از براى مؤالف و مخالف شبهه باقى نماند و الحمد للّه رب العالمين .
معجزهء هشتم [ معجزهاى است كه روايت كرده آن را محمّد بن جرير طبرى به اسناد خود از شقيق بلخى ]
معجزهاى است كه روايت كرده آن را " محمّد بن جرير طبرى " به اسناد خود از " شقيق بلخى " كه گفت : بيرون رفتم از براى حج بيت اللّه تا آنكه وارد " قادسيه " شدم . پس نظر به كثرت حجاج و قبّهء خيام ايشان كردم . [ ديدم كه ] بهطورى خوب و طرزى مرغوب هريك مناسب حوصله و حال خود در منازل و خيام آرام دارند . عرض كردم : « اللهم انهم قد خرجوا اليك فلا تردهم خائبين » . پس مهار راحله خود را گرفته ، ايستاده [ و ] با خود گفتم :
بهتر آن است كه در كنارى از حاجّ منزل كنم .