شادان و خندان و صلواتگويان فرود آمد و اهل كشتى را بشارت داد كه اگرچه كسان شما غرق شدند ، لكن در عوض آن مصيبت ، خداوند منّت گذاشته [ و ] هوا [ را ] موافقت نمود و در اين يك شب هيجده روز مسافت طى نموديم و اينك ساحل دريا نزديك ، [ و ] زمان خروج از كشتى قريب گشته [ است ] .
اهل كشتى از اين بشارت مسرور شدند ، كمى آرميدند تا آنكه آفتاب طلوع نمود و اندك بالا آمد . ناگاه در جلو راه ، كشتى [ اى ] كه در سواحل دريا كار مىكند ظاهر و هويدا گرديد و شخصى از آن كشتى پارچهاى در بالاى نيزهاى زده بداشت كه با اهل اين كشتى كارى دارد . پس ملّاح لنگر را انداخت و كشتى را بداشت تا آن كشتى برسد . چون ملاحظه كرديم ديديم كه سيّد جليل حاج سيّد حسين مذكور - كه در شب گذشته در ساحل " مخا " كه آنجا تا اينجا هيجده منزل مسافت بود - از ميان آن كشتى برخاست و اهل اين كشتى از مشاهدهء او مبهوت شدند و از گريهء شوق ايشان ضجّهاى در كشتى افتاد .
پس شرح حال از آن مرد كه او را آورده بود ، خواستيم . چون عرب بود و قادر بر مكالمه با ما نبود ، اين قدر به ملّاح گفت كه : ديشب در اول آن در ساحل دريا با همراهان خود حلقهاى داشتيم و آتشى برافروخته ، ماهى كباب مىنموديم . ناگاه آوازى شنيديم كه :
« هذا وديعة الحسين » ؛ اين امانت حسين عليه السّلام است ، و اين مرد را در ميان حلقهء ما گذاشت و ديگر كسى را نديدم . چون مشاهدهء حال و لباس كرديم او را غريق ديديم و بىخود . پس به معالجات غريق ، او را به خود آورديم و از حال او پرسيديم . چون عربىزبان نبود ، اين قدر فهمانيد كه اهل اين مركب بوده و ديشب در ساحل " مخا " غرق شده . با او گفتيم : غم مخور كه ما آن كشتى را مىشناسيم و معبر آن از اينجا خواهد بود . چون بيايد تو را به آن رسانيم تا آنكه روز برآمد و اين كشتى نمايان گرديد و اگرچه طى اين مسافت در ظرف يك شب بعيد بود ، لكن از مشاهدهء علامات دانستيم . لهذا او را سوار كرده رسانيديم .
پس اهل كشتى او را به نزد خود آوردند . آن مرد [ عرب ] را سيّد مذكور و كسان او به احسان و انعام ، شاد و راضى كرده ، برگردانيدند و ملّاح لنگر را برچيده و پرچمش را گشوده روانه گرديدند . پس اهل كشتى بعد از سكوت از گريهء شوق و مصافحه و معانقه با سيد مذكور ، از شرح حال [ وى ] پرسيدند و [ او ] ذكر كرد كه : چون آن كشتى كوچك از اثر طوفان و
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 809
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨٠٩