راوى گويد : چون اين حكايت از او شنيدم و اين شقاوت در او فهميدم دلم بهدرد آمد و از حلم خدا در تعجب بودم كه چگونه او را فرصت و مهلت داده ، و هروقت او را مىديدم آن واقعه به نظر مىآمد و حالم منقلب مىگرديد ، تا آنكه بعض مواجب سپهدار كه حواله ولايت فارس بود معطل شد و سپهدار آن شخص را با پسرش و نوكرش روانه فارس كردند . برفت و مواجب را وصول كرده با چاپار حواله داد . پس خود مراجعت كرد و او را و پسر او را در اثناى راه كشتند و نوكر او پياده بيامد ، و نقل كرد كه در ميان شيراز و اصفهان ، در اثناى راه درّهاى است كه بايد مسافتى سرازير آمد و بعد سربالا رفت ، و در ميان آن درّه چشمهاى است كه درختى بر لب آن غرس شده ، و عادت عابرين آن است كه در آن مكان غذا و قليانى صرف كنند و زمانى استراحت نمايند .
ما هم چون بر آن چشمه وارد شديم به عادت ديگران پياده شديم و اسبها را بر آن درخت بستيم و تفنگها را آويختيم ، و پدر و پسر برهنه شده در آب رفتند و من ايستاده بودم . ناگاه ديدم كه دستهاى سوار مسلّح از بالاى درّه از سمت شيراز سرازير شدند كه گويا به دنبال ما و در طلب ما بودند . من از ايشان بوى شرّ شنيدم ، لهذا بهزودى خود را به گوشهاى كشيده ، در چاهى كه در آن مكان بود خود را پنهان كردم و آن دو نفر از غرور خود اعتنايى نكرده ، تا آنكه آن جماعت بر ايشان وارد شده پياده گرديدند و اسب و اسباب را تصرّف نمودند . بعد از آن پسر را گرفته در حضور پدر بند از بند جدا كردند . بعد از آن پدر را مانند پسر قطعهقطعه كردند . پس مفاصل و اعضاى هردو را جمع نموده آتش برافروختند و بسوختند و خاكستر و اثر ايشان را متفرق كرده [ و ] اسب و آلات را برداشته مراجعت نمودند ، و چون رفتند ، من از آن چاه بيرون آمده خائف و هراسان به سمت اصفهان روانه شدم .
راوى گويد : چون اين واقعه را بشنيدم ، مسرور گرديدم و دانستم كه خداوند عالم اگر چه ديرگير است سختگير است ، چنانكه وارد شده « إنما يعجل من يخاف الفوت » ؛ كسى كه بترسد فرصت از دست او برود ، در كارها تعجيل مىنمايد . خداوند كه در همه حال قادر بر انتقام و مؤاخذه هست و حكمت به جهت اتمام حجّت [ است ] ، با اين حال اقتضاى تأخير دارد .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 794
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٩٤