حضار هريك رقعه را ضبط نمود و زر را در كيسه كرد و طبق و ظرف را به دست گرفته برخاسته روانه شدند . من هم برداشته و برخاسته روانه شدم و چنان گمان كردم كه نخواستند در محضر عام ، من مأيوس شوم يا آنكه اخراجم نمايند ، لكن مأمون از آنكه متعرض من نشوند نبودم تا آنكه به باب حياط رسيديم و همراهان خارج شدند . خادمى دست من بگرفت و گفت : تو را مىخواهند .
چون آن عمل ديدم و آن سخن شنيدم بر خود لرزيدم ، نه از خوف آنكه انعام را بازدارند ، بلكه از ترس آنكه مرا به اين عمل عقوبتم روا دارند . بههرحال خادم را اجابت كرده با او برفتم تا آنكه از آن سرا به داخل و از آن به چند سراى ديگر مرا بردند و بر شخص بزرگى وارد كردند ، بعد از آنكه آن طبق و ظرف و زر و نوشته از من گرفتند .
چون داخل شدم سلام كردم و آن مرد مرا اكرام نمود و در نزد خود بنشانيد و از حالات من پرسيد . تفصيل حال و امر عيال را به او عرض و اظهار كردم . پس ، از عدد عيال و اطفال و مكان ايشان استفسار نمود و مطّلع گرديد . بعد از آن گفت : ما را تا ده روز ديگر امر تزويج و عيشى در ميان است كه مجلس امروز براى مقدمات آن عقد شده و بايد كه در اين ايام تو در نزد ما بمانى ، بعد را به نزد عيال برو . گفتم : عيال غريبند و منزل و مأوا و مخارجى ندارند . توقع دارم كه منّت گذاريد و مرا مرخص فرماييد . گفت : در خصوص آنها انديشه نيست . آخر يك نفر مىشود كه آنها را كفايت نمايد . تو بايد در اين مدّت مهمان من باشى .
من به حكم ضرورت قبول كردم . پس شخصى از خواص خود را بخواست و مرا به او سپرد كه با او باشم و در وقت غذا مرا بر او وارد كند . پس آن شخص مرا به حمام برده لباس شايسته بر من پوشانيد ، و بهطورى كه شايد و بايد در اعزاز و اكرام من كوشيد و از آن شخص بزرگ پرسيدم . گفت : ابن يحيى برمكى مىباشد ، وزير خليفه .
پس مرا روزها در وقت غذا بر سفرهء او وارد نمود و در هر روز اعزازى بىاندازه و احسانى تازه از او مشاهده مىكردم و مسرور بودم مگر آنكه انديشه در امر عيال پريشان حالم داشت و نمىدانستم كه بر ايشان چه گذشت و چگونه شدند تا آنكه بر اين واقعه ده روز بگذشت . پس فضل بن يحيى مرا احضار نمود و امر به حمام فرمود ، و پس از خروج از حمام لباسى شايسته نزد من حاضر نموده بر قامت خود ساز كردم ، و اسبى ملوكانه در باب
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 797
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٩٧