جدّى اكيد داشتم . شبى در خانهء خود خوابيده بودم ، شخصى را در خواب ديدم كه به من گفت : بندهاى از دوستان خدا در آتشخانهء فلان حمام وفات كرده . برو و او را بردار . چون بيدار شدم [ با خود گفتم ] : دل شب [ است ] و مأمون نيستم از آنكه بيرون روم و [ ممكن است ] بر من حادثه وارد آيد ، بهعلاوه آنكه خواب را اعتبارى نباشد . لهذا خوابيدم .
چون خواب بر من غلبه شد ديگر دفعه همان شخص را ديدم كه همان سخن گفت .
باز به آن اعتذارات مسامحه كرده خوابيدم . دفعهء سوم باز همان خواب ديدم . برخاستم و با خود گفتم : بيش از اين مسامحه جايز نباشد . پس پسر خود را بيدار كردم و فانوس را روشن كرده به سوى آن حمام روانه ، داخل آتشخانهء آن شديم و هرقدر فحص كرديم اثرى نديديم تا آنكه پس از جستجوى بسيار بالاى خاكسترى كه در آنجا از گلخن بيرون آورده ريخته بودند ، چيزى ديدم . چون نزديك شديم سر انسانى را ديديم كه بر آن خاكستر گويا گذاشتهاند . چون خواستيم كه آن را برداريم نتوانستيم . چون اطراف آن را خالى كرديم ديديم كه شخصى است برهنه كه از شدّت سرما در خاكستر فرورفته و سر خود را به جهت راه نفس داخل خاكستر نكرده و با همان حالت جان داده .
پس او را از آن خاكستر مذلّت بيرون آورديم و بر حالت او رقّت كرديم . پس به آن ميّت خطاب كرده گفتم : اى بندهء خدا ، تو را به حق آن خدايى كه اين قدر و مقام به تو داده كه راضى نشد تو تا صبح به اين حالت بمانى ، بگو ببينم كه اين رتبه و مقام را از كدام عمل دارى ؟ پس آوازى شنيدم - و گويندهاى نديدم - كه گفت : از راستى ؛ يعنى اين مقام را از راستگويى و راستجويى بهدست آوردهام . چنان كه گفتهاند : « النجاة في الصدق » . پس او را برداشته ، غسل داده كفن نموده دفن كرديم .
حكايت هشتم [ واقعهاى است كه نقل كرد آن را شخص ثقهء لبيب آقا ميرزا محمّد على طيّب محلاتى ]
واقعهاى است كه نقل كرد آن را شخص ثقهء لبيب آقا ميرزا محمّد على طيّب محلاتى و آن ، اين است كه شخصى از خوانين دماوند ذكر كرد كه مرا در زمان صدارت " ميرزا تقى خان امير " به تهمتى از منصب خود عزل كرد و سوارهاى كه در جمع من بود گرفت ، و مرا هم قبض كرده [ و ] حسب الامر در انبار عقوبت انداختند ، تا آنكه امير را از منصب صدارت