عبد اللّه گويد : چون اين بگفت بهزودى ابرها بر يكديگر پيوست و قطرات بارش روى به تقاطر نهاد . پس از آن غلام سر برداشت و بدون آنكه به چپ و راست خود نظرى كند به سوى مكه روانه گرديد . من از عقب او رفتم تا آنكه در خانه بردهفروشى داخل شد . آن خانه را علامت گذاشته به منزل خود برگشتم و فرداى آنروز پولى با خود برداشته به آنجا رفته ، بردهفروش را طلبيده از او غلامى خواستم . جمع بسيارى را يكيك به من عرض كرد و گفتم : غير از اين را مىخواهم . پس به من گفت : واى بر تو ، قريب به هشتاد غلام كممانند ، به تو نمودم و رد كردى . ديگر من بهتر از اينها ندارم . گفتم : شايد ديگر باشد كه من او را بپسندم . گفت : يك غلام ديگر دارم كه به غير از خواب و خوراك كارى از او برنيايد . گفتم : او را بياور . پس برفت و آن غلام ديرين [ ديروز ] را حاضر كرد . گفتم : من همين را مىخواهم .
پس او را به قيمتى نازل يوسفوار خريدم با خود به منزل آوردم .
چون وارد خانهء من شد ، به من گفت : اى مولاى من ، مرا براى چه كار خريدهاى ؟ و حال آنكه از من خدمتى برنمىآيد . گفتم : تو را از براى آن خريدم كه من تو را خدمت كنم نه آنكه تو مرا خدمت كنى . گفت : سبب اين سخن نگويى ؟ گفتم : از آن سبب كه ديروز در فلان مكان در طلب باران از تو ديدم . چون اين سخن شنيد ، بر خود لرزيد و سر و پيشانى بر زمين نهاد و عرض كرد : خداوندا امر من مستور بود و الحال كه فاش گرديد مىخواهم كه مرا قبض روح فرمايى . بگفت و جان بداد .
پس او را غسل داده و كفن كرده دفن نمودم . لكن در امر كفن او مسامحه كردم و آنكه به كفن متعارفى اكتفا نمودم . چون شب درآمد به خواب رفته [ و ] جناب ختمىمآب صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه روى مبارك خود را از من برگردانيد . عرض كردم كه : اى سيد من ، چرا از من رو گردانى ؟ فرمود : چرا نكنم و حال آنكه دوستى از دوستان خدا وفات كرد و تو در امر كفن او مضايقه كردى و او را در كفنى نامناسب نمودى . چون اين سخن شنيدم از شدّت انفعال از خواب بيدار گرديدم .
و نيز نظير اين ، واقعهاى است كه شخصى از افاضل و ثقات عصر از بعض مجاورين كهنهء نجف نقل كرد و آن ، اين است كه آن شخص مجاور گفت : من وقت خود را به زحمات و خدمات برادران ايمانى مىداشتم و در تجهيز فقرا و غرباى اموات از مجاور و زوار ،
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 788
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٨٨