گرديد ، و زراعتها نزديك به خشك شدن گرديد و گياه در صحراها نروييد ، و حضرت كليم الرحمن عليه السّلام چند دفعه با بنى اسرائيل به طلب باران بيرون رفتند و ثمرى نديدند .
آخر الامر خداوند به موسى عليه السّلام وحى فرستاد كه تا بندهء من " برخ " طلب باران نكند باران نبارد . موسى عليه السّلام عرض كرد : خدايا من بندهء [ تو ] برخ را در كجا بيابم ؟ وحى آمد كه به فلان صفت در فلان بيابان . حضرت كليم به آن مكان شتافته [ و ] در طلب " برخ " سير مىكرد .
عبورش به شخصى افتاد كه حرارت هوا و سرماى آن بدن او را سياه كرده و اثر سجده در پيشانى او نمايان است . از علامات ، او را شناخت و گفت : همانا " برخ " هستى . گفت : آرى ، گمانم آن است كه تو موسى بن عمران باشى ؟ گفت : به چه حاجت در اين مكان آمدهاى ؟
حضرت كليم عليه السّلام فرمود : آمدهام كه تو از خداوند خود به جهت ما طلب باران كنى . " برخ " چون اين بشنيد به سجده افتاد و قريب به اين مضمون عرض كرد : خداوندا بندگانت بدى مىكنند و تو هم به ايشان تلافى كنى و رحمت خود را از ايشان قطع فرمايى ؟ چنانكه شاعر گفته :
من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست بگو
به عزت و جلال خودت قسم كه سر بر ندارم تا آنكه رحمت خود بر ايشان نازل فرمايى . پس ابرها به يكديگر پيوسته آغاز باريدن نمود و " برخ " سر از سجده برداشته ، عرض كرد : يا موسى ، خوب عرض كردم » « 1 » .
و نيز نظير اين ، واقعهاى است كه از " عبد اللّه بن مبارك " يا غير آن روايت كردهاند كه :
سالى در مكه معظمه باران نباريد و نرخها بالا گرفت و حيوانات در خشكى و تنگى افتادند و اهل مكه به جهت طلب باران دو دفعه بيرون رفتند و اثرى نديدند و دفعه سوم بيرون رفتند . عبد اللّه گويد : اتفاقا در اين دفعه من در مكانى دور از جماعت ايستاده بودم . ناگاه غلام سياه و ضعيفى را ديدم كه از آن جماعت به كنار آمد و دو ركعت نماز بهجا آورد . پس از آن به سجده رفت و به دعا و تضرع قيام نمود تا آنكه عرض كرد كه : اى معبود من ، به عزّت و جلالت قسم سر از سجده برندارم تا آنكه باران رحمت را بر بندگانت نازل نمايى .
هامش
( 1 ) . انوار نعمانيّه ، ج 3 ، ص 219 ، نور فى الصبر و اقامه .