سياحت در گوشهء كاروانسرا مشاهده كردند كه روى به ديوار و پشت به جماعت كرده .
فرمودند : آن درويش را هم بخوانيد كه بر سفره حاضر شود . ژ
چون او را حاضر كردند و ايستاد و نظرى بر سفره انداخت ، گفت : مرا از براى چه احضار كردهاند ؟ گفتند : از براى غذا خوردن . درويش گفت : نه ، و اللّه غذاى من در اين سفره نيست . گفتند : آن غذا چهچيز است ؟ گفت : يك دورى پلو و يك جوجه . گفتند : اين غذا [ در ] اين زمان و مكان از براى تو چگونه شود ؟ گفت : رازق قادر است بر دادن ، و اگر ندهد چيزى ديگر نخورم . اين بگفت و به مكان اول خود برگرديد و مانند سابق بنشست و ما هم غذا را بهقدر اشتها خورديم و دست شسته ، سفره را برچيدند .
پس زمانى نگذشت كه باب كاروانسرا را كوبيدند و پس از گشودن دانسته شد كه آن شخص در آن قريه ملتفت شده كه والد مىآيد و بر او وارد مىشود ، و تهيه مناسب حال كرده و چون از ورود ايشان مأيوس شده [ و ] دانسته كه نزول به كاروانسرا شده ، لهذا جميع آنچه آماده بود از مرغ و بره و چلو و پلو و بريان و نحو آن روانه كاروانسرا نموده ، و چون در را گشودند آنها را حاضر كرده حاضرين با نظر حسرت بر آنها نگريستند .
پس والد ماجد فرمود : آن درويش را بخوانيد تا آنكه بيايد و رزق خود را بخورد كه گويا اين را از براى او آوردهاند . چون او را بخواستند و بر آنها نگريست ، گفت : اى واللّه اين رزق من است . پس بنشست و بهقدر اشتها بخورد و برخاست . او را گفتند : هرقدر خواسته باشى با خود بردار . گفت : زحمت حمل ما يحتاج خود را بر ديگرى حمل كنم ، خوشتر دارم . اين سخن بگفت و برفت .
مؤلف گويد : نظير اين كلام كلامى است كه از بعض مشايخ خود يعنى سيد جليل كشفى آقا سيد جعفر دارابى شنيدم و آن ، اين است كه روزى در اثناى كلام خود ، در مدح ارباب توكل و قدح حريصان فرمود : وقتى به سفر خراسان مىرفتم اتفاقا در يكى از منازل خربزه فراوان و ارزان بود . من به ملاحظه منازل ديگر پولى دادم كه خربزه بياورند ، و آنقدر آوردند كه تا وقت حركت زوار هرقدر بخواستيم بخورديم و باز بسيارى از آن بماند . ما هم سوار شديم و آنها را در مكان خود گذاشتيم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 783
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٨٣