كار مىدارى ناقص است . آن شخص عيسوى گفت : چنين نيست ، لكن تو بگو تربت بهشت را از كجا به دست آوردهاى ؟
فاضل مذكور فرمود : همانا اقرار به حقيقت دين اسلام كردى ؛ زيرا اينكه در دست دارم - و آن را نمود - تربت كربلا مىباشد ، و پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله فرموده كه كربلا قطعهاى است از بهشت ، و صدق اين سخن را قبول كردى ؛ زيرا گفتى قواعد من خطا نمىنمايد . پس صدق پيغمبر ما را در دعواى نبوت هم اعتراف كردى ، زيرا اين امر را غير از خدا كسى نداند و غير از پيغمبر او كسى به خلق نرساند . بهعلاوه آنكه پسر پيغمبر ما در اين تربت مدفون است و اگر پيغمبر نبود از صلب و تابع او در دين ، در بهشت و تربت آن مدفون نمىگرديد . چون آن شخص عيسوى اين واقعه را بديد و اين سخن قاطع را بشنيد مسلمان گرديد » « 1 » .
حكايت ششم [ حكايتى است نقل كرد آن را سيد جليل و فاضل نبيل " حاج ميرزا ذبيح اللّه " ]
حكايتى است نقل كرد آن را سيد جليل و فاضل نبيل " حاج ميرزا ذبيح اللّه " - طاب ثراه - كه از اعزّهء سادات ارض اقدس مشهد مقدّس رضوى و از بنى اعمام يا برادر ميرزا عسكرى امام جمعه بود ، در شبى از ليالى سال هزار و دويست و هشتاد و يك در خانه خود در ارض اقدس . و آن حكايت اين است كه گفت : در سالى از سنوات در بلدهء كلات ، منازعه فيما بين بعضى از اعيان آن بلد واقع گرديد ، و بزرگان ارض اقدس چنان صلاح ديدند كه والد ماجد به جهت اصلاح ذات بين و التيام طرفين به كلات بروند ، و چون در اثناى راه قريهاى بود متعلق به بعض دوستان - كه اگر والد در آن مسافرت شب را در آن قريه منزل و اقامت نمىنمودند ، باعث كدورت خاطر آن دوست مىگرديد - تدبير غذايى مناسب حال از براى شب ننمودند و زياده بر مختصر سفرهاى با خود برنداشتند .
اتفاقا وقت حركت دير گرديد و به ملاحظهء اينكه ورود بر آن شخص در اثناى شب مىشود و بسيارى همراهان و تنگى وقت باعث زحمت او مىشود ، عنان را به سمت كاروانسرايى كه در اثناى راه بود كشيده و در آنجا نزول كردند و پس از اقامه نماز مغرب و عشا امر به احضار سفرهء غذا نموده حاضر كردند ، و در وقت شروع درويشى را در لباس
هامش
( 1 ) . إكسير العبادات فى اسرار الشهادات ، ج 1 ، ص 427 و 428 ، مقدمه نهم .