تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١

حكايت چهارم [ حكايتى است كه جمعى از اصحاب روايت كرده‌اند آن را از " عبد اللّه اهوازى " ]

حكايتى است كه جمعى از اصحاب روايت كرده‌اند آن را از " عبد اللّه اهوازى " كه گفت : جارى گرديد نزد پدر من واقعهء بزرگى ، و آن اين است كه يك روز در بازار مىگذشت . ناگاه گذار او بر مردى افتاد كه خلقت او تغيير كرده بود و زبان او خشكيده و منظر او كريه گشته ، مانند كسى كه تازه از جهنم بيرون آمده باشد ، و او عصايى در دست داشت و در بازارها مىگرديد و گدايى مىكرد . راوى گويد : چون او را ديدم بدنم به لرزه درآمد . پس از او پرسيدم : تو از اهل كدام قبيله هستى ؟ اعتنايى نكرد . پس او را به حق خدا قسم دادم . گفت : اى برادر ، تو را چه كار است به اين كار ؟ گفتم : دوست مىدارم كه واقعه آن را بدانم . گفت : اين كار را بر تو ابراز و اظهار و آشكار كنم به يك شرط . گفتم : آن شرط چه‌چيز است ؟ گفت : اين است كه مرا اطعام كرده سير نمايى ، زيرا كه بسيار گرسنه‌ام . گفتم : بيا با من تا آنكه به منزل رويم و تو را اطعام نمايم . پس با من روانه به سوى خانه گرديد . چون وارد شد و بنشست . پيش از احضار طعام و زاد از او مطالبهء جواب كردم . پس گفت : اى برادر ، آيا حاضر بودى در روز عاشورا و ديدى آن چيزهايى را كه بر حسين عليه السّلام وارد گرديد ؟ گفتم : من نبودم و لكن شنيدم آن را . گفت : آيا " عمر بن سعد " را شنيده‌اى ؟ گفتم : آرى ، آيا تو او هستى ؟ گفت : نه ، بلكه علمدار او هستم و " اسحق بن حيوة " نام دارم . گفتم : بگو ببينم كه چه‌كار كردى در آن‌وقت كه مبتلا به اين بليّه شدى و دنيا و آخرت خود را خراب كردى ؟ و او را بوى بدى بود مانند بوى قيرى كه در آتش باشد . گفت : كار خود را براى تو مىگويم . بدان كه عمر بن سعد مرا با جمعى از تيراندازان و شمشيرداران بر شريعهء فرات گماشت از طرف لشكرگاه حسين عليه السّلام تا آنكه ايشان را منع از آب نماييم . پس ما در اين خصوص اهتمام كرديم ، حتى آنكه شب‌ها را خواب نمىكرديم و روزها را از براى حفظ مشرعه بيدار بوديم ، تا آنكه شقاوت بر من غالب گشته [ و ] اصحاب خود را منع كردم از آنكه ظرف آبى با خود برده پر نمايند ، كه مبادا رقّت بر كسان حسين عليه السّلام باعث شود بر آنكه آبى به ايشان برسانند . تا آنكه شبى از شبها از براى استراق سمع و اطّلاع بر امر ، در نزديك سراپردهء حسين عليه السّلام بودم . ديدم عبّاس عليه السّلام را كه به نزد برادر آمد و او را