گريان ديد و سبب گريهء او را پرسيد . جواب داد : اى برادر ، تشنگى مرا غالب و زورآور شده و بر اطفال شديدتر گشته و تا حال در دو موضع چاه كندهايم و از آب اثرى نديدهايم . آيا از اين گروه غدّار از براى اين اطفال سؤال آبى مىكنى ؟
عرض كرد : اى برادر ، مكرّر از ايشان طلب كردم و بهغير از تير و شمشير جوابى نشنيدم . حسين از عبّاس - عليهما السّلام - اين سخن شنيد [ و ] آواز خود را به گريه بلند كرد . عباس عليه السّلام عرض كرد : اى برادر ، چون صبح برآيد من به سوى آنان مىروم و آب مىآورم ، هرقدر ممكن شود ، هرچند يك مشك از براى اهل حرم باشد . چون حسين عليه السّلام اين سخن بشنيد ، مسرور گرديد و عباس عليه السّلام را دعاى خير كرد و گفت : « شكر اللّه سعيك ؛ خدا سعى تو را جزا دهد » . و من همهء اين سخنان را مىشنيدم .
پس به جاى خود برگرديده عمر بن سعد را به اين امر خبر دادم و پنج هزار نفر ديگر به سردارى " خولى بن يزيد " به امداد ما فرستاد . پس مستعدّ و منتظر بوديم تا آنكه روز داخل گشته و عباس عليه السّلام مانند آفتاب از افق خيمهگاه به سوى شريعهء فرات خارج گرديد و سپاه ما مانند مور و ملخ دور او را گرفته او را تيرباران نموديم بهطورى كه مانند خار پر برآورد و بدن او از چوبه و پيكان تير پر گرديد و ابدا اعتنايى به آن نكرد و ميمنه و ميسره لشكر ما را برهم زد و داخل فرات گرديد . مشك خود را پر كرد و سر آن را محكم بست و بدون آنكه خود آب بياشامد ، بيرون آمد .
پس صيحه بر لشكر خود زدم كه : واى بر شما ، اگر حسين عليه السّلام يك قطره از اين آب بياشامد هرآينه بزرگ شما نزد او مانند كوچك شما شود و احدى را زنده نگذارد . پس همهء آن لشكر به يك دفعه بر او حمله كردند و مردى از طايفه ازد ضربتى بر دست راست او بزد و آن را قطع كرد . پس شمشير را به دست چپ گرفت و بر ما حمله كرد و مشك آب بر شانهء او بود و جمعى كثير را از شجاعان و دلاوران ما بكشت و از خانهء زين به روى زمين بريخت و ما را همّ و خيالى نبود مگر آنكه مشك آب را پاره كنيم . پس من شمشير خود را بر مشك فرود آوردم و او ملتفت شده بر من حمله كرد .
پس شمشير به دست چپ او زدم و دست چپ او با شمشير ببريد . پس ديگرى عمودى از آهن بر او نواخت كه مخ او بر كتف او جارى گرديد و از بالاى اسب بر زمين افتاد
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 772
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٧٢