است . روزى يك زوج از آنها مىگيرم و مىبرم با عيال خود مىخورم و اين ، دو فايده دارد ؛ اول آنكه گوشت مفتى خوردهايم . دوم آنكه اذيت آنها كمتر مىشود .
پس دانه سوراخ كرده ، ابريشم از آن گذرانيدم و يك سر آن را به پايه صندوق اسباب خود بسته [ و ] آن دانه را در ميان حجرهء خود انداختم . كبوتر آن را مىچيد . چون مىبلعيد دانه به سبب آن ، در گلوى آن حيوان گير مىكرد . چون يك سر آن خيط به صندوق بسته بود مانع از پريدن مىگرديد . پس من آن خيط را مهاروار مىكشيدم و آن حيوان را گرفته [ و ] آن خيط را مىبريدم و كبوتر را در صندوق گذاشته ، دام را از براى ديگرى آماده مىكردم و به اين سبب روزى دو تا كبوتر گرفته عصر با خود برده ذبح كرده مىخوردم .
تا آنكه مدتى بر اين منوال گذشت . شبى مظلوم كربلا جناب سيد الشهداء عليه السّلام را در خواب ديدم كه به نظر غضب به من رو آورده و فرمود : اين كبوترها از تو شكايت دارند . آنها را اذيت مكن . چون اين سخن شنيدم خائف و هراسان از خواب برخاستم و از كردهء خود نادم و تائب گرديدم ، و مدتى هم بر آن بگذشت تا آنكه ديگر بار نفس مرا اغوا كرد كه خواب را چه اعتبار است خصوص در باب احكام شرعيه ، و اين عمل كه شرعا جايز است .
باز عود به عادت اول كرده مدتى ديگر صيد كبوتر كرده [ و ] به عادت مىخوردم ، تا آنكه باز شبى از شبها عزيز زهرا - عليهما السّلام - را در خواب ديدم كه تندتر از دفعه اول به من نظر كرد و فرمود : اين كبوترها به ما پناه آوردهاند . گفتم آنها را اذيت نكن و الّا تو را اذيت مىكنم .
باز هراسان از خواب بيدار شدم ، نادم و تائب گرديدم .
تا آنكه مدّتى بر آن بگذشت . باز نفس در مقام تسويل برآمد كه اين چه خواب بود ؟
معلوم است ما مجاورين هم به در خانه آن حضرت آمدهايم و پناه به او آوردهايم و چگونه مىشود كه كبوتر صحرايى را از ما منع نمايند و ما را به سبب آنها اذيت كنند ؟ باز به عمل سابق برگرديده [ و ] دام را گذاشتم و عيش را تازه كردم . چون مدّتى بر اين گذشت ، اين ناخوشى عارض شد و مىدانم كه جزاى آن كار است .
مؤلف گويد : قريب به اين واقعه است كه ذكر كرد آن را ثقهء عادل " ملّا عبد الحسين خوانسارى رحمه اللّه " كه ذكر او در فصل معجزات خواهد آمد ، و آن اين است كه شخصى از معتبرين عطّارهاى كربلا مريض شد به مرضى كه جميع اطبّاء از معالجه آن عاجز شدند و
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 768
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٦٨