دست آورده يك شب پخته صرف نماييم نبودم ، و بوى گوشت را كه از حجرهء همسايه مىشنيدم مىلرزيدم . با خود خيال كردم اين كبوترها را كه در حرم و صحن و توابع آن مىباشد ، كبوتر صحرايى هستند و مالكى ندارند و حيوان صحرايى را صيد كردن جايز است . پس ريسمانى بر در حجره بستم و كبوترى به عادت سابق خود داخل حجره گرديد و من ريسمان را كشيده در را پوشيدم و كبوتر را گرفته سر آن را بريده و پرهاى آن را كنده در زير ظرفى كه داشتم گذاشتم كه بعد از آن ، پخته بخورم و ظهر آنروز را خواب قيلوله كردم .
در خواب مولاى خود جناب سيّد الشهداء عليه السّلام را ديدم كه خشمآلود و غضبناك بر من نگريست و فرمود : كبوتر را چرا گرفتى و كشتى ؟ من از انفعال سر به زير انداختم و جواب نگفتم . فرمود : تو را مىگويم ، چرا كبوتر را گرفتى و كشتى ؟ باز سكوت كردم . فرمود : دلت گوشت مىخواست كه اين كار كردى ! ديگر اين كار مكن . من روزى يك وقيه گوشت به تو مىدهم . اين بفرمود و من از خواب بيدار شدم ، بهطورى كه از غايت خجالت و انفعال ، لرزان و هراسان و از عمل خود نادم و پشيمان بودم .
پس برخاسته وضو كردم و به حرم حسينى رفته فريضه ظهرين را بعد از زيارت ادا كردم و از عمل خود توبه نمودم . بعد از آن به ارادهء روضهء عبّاسيه از حرم خارج شده از بازار مىرفتم . عبورم بر دكّان قصّابى افتاد و گذشتم . ناگاه قصّاب مرا آواز داد ، اعتنايى نكردم .
ديگربار آواز داد . گفتم : چه مىگويى ؟ گفت : بيا گوشت بگير . گفتم : نمىخواهم . گفت : چرا ؟
گفتم : پول ندارم . گفت : از تو پول نمىخواهم . بيا روزى يك وقيه گوشت ببر و مال امروز را هم حالا بگير . پس گوشت در ترازو گذاشته يك وقيه كشيد و تسليم نمود و تأكيد كرد در رفتن همه روزه . پس من آن گوشت را اخذ كرده با خود به منزل برده پختم و چون بر يك نفر زياد بود ، همسايه حجره را دعوت كردم و با يكديگر خورديم و به او گفتم : شخصى روزى يك وقيه گوشت قرار داده كه به من بدهد و آن زايد بر قدر كفايت من است . گفت : ما كه همسايه هستيم ، تو گوشت را بياور و من نان و ساير مخارج پختن آن را متحمّل مىشوم و با يكديگر مىخوريم . گفتم : چنان باشد .
پس مدّتى بر اين واقعه گذشت كه آن شخص قصّاب گوشت را مىداد و با همسايه به طريق مذكور مىخورديم و اين واقعه و مقرّرى يك وقيه گوشت ، گوشزد بسيارى از دوستان
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 766
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٦٦