حكايت دوم [ نيز واقعهاى است كه نقل كرده آن را فاضل نورى در كتاب منامات ]
نيز واقعهاى است كه نقل كرده آن را فاضل مذكور در كتاب " مزبور " و آن اين است كه :
« نقل مىكند از شخصى از معاريف علماى حاير حسينى عليه السّلام كه از جمله مجاورين كربلا ، شخصى بود " حكيم صاحب " نام كه او را مجاورين ، از اهل هندوستان مىدانستند . و لكن باطن امر او را كسى نمىدانست كه اهل كجاست و باعث بر مجاورت او چهچيز بوده .
اتّفاقا در آن ايّام شخصى از علماى كردستان به كربلا آمده بود و نظر به تعصّبى كه در مذهب خود داشت ، در مجامع و محافل علماى كربلا در خصوص مذهب مناظره مىنمود
تا آنكه روزى من در منزل " حكيم صاحب " مذكور بودم ، ناگاه آن عالم كردستانى وارد گرديد و چون مرا در آن مجلس ديد ، فتح باب مناظره با من در خصوص مذهب نمود و در انكار مذهب شيعه اصرار كرد . چون آن حكيم هندى آن انكار بليغ از آن كرد مىديد ، بر خود مىپيچيد و بر وجه غضب بر او مىنگريست و گفت : من هندو بودم و از ملّت آباء و اجدادى گذشته اختيار مذهب شيعه كردم و تو با آنكه خود را مسلم مىخوانى ، آن را انكار مىنمايى و بر تخريب اساس آن اصرار مىكنى !
راوى گويد : چون اين نوع تعصّب از آن مرد ديدم و اين سخن از او شنيدم ، به او گفتم :
حكيمباشى ! دلم مىخواهد كه سبب اسلام و تشيّع خود را مذكور دارى تا آنكه باعث روشنايى چشم و قوّت قلب شيعيان گردد . گفت : آرى . الى الآن به كسى نگفته بودم ، لكن حالا « رغما لأنف » اين مرد متعصّب مىگويم . بدان كه من از اهل بعض بلاد بعيدهء هندوستان كه آن را شهر " ملتان " مىگويند و نزديك به مملكت كشمير است مىباشم . و بر ملّت " هنود " كه بدتر از فرقهء نصارى و يهودند بودم . و در دولت فرنگى صاحب مواجب و منصب بودم .
در آن محلّه كه من ساكن بودم ، چند در خانه شيعه بود كه در ايّام محرّم بر اهل آن محلّه تقسيمى مىنمودند و آن را جمع كرده به مصارف تعزيهء امام حسين عليه السّلام مىرسانيدند و در جملهء آن تقسيم به نام من هم - چون در آن محلّه ساكن بودم - چيزى مىنوشتند و من هم مىدادم نه از براى آنكه اعتقادى در اين خصوص داشتم بلكه از براى آنكه در انظار ايشان بخيل نباشم .