پس از او پرسيدم : رزق تو از كجا مىرسد ؟ گفت : گاهى اين گوسفنددارها اعانتى مىنمايند و گاهى از جاى ديگر مىرسد . ديروز آمده ، اظهار كردند كه اگر حاجتى باشد برآوريم . گفتم : نان امشب را كه دارم فردا اگر نرسيد خبر مىدهم و امشب دو من جو رسيد ، بعد هم خداوند رازق است . گفتم : در اين اوقات عزلت از غرايب روزگار چه ديدهاى ؟
گفت : غرايب بسيار است ، لكن از براى تو واقعهاى نقل مىكنم كه ذكر آن لازم و در كار است و آن اين است كه :
« در سال اوّل كه من در اين مكان آمدم ، زمانى در اينجا بودم و به جهت ترك معاشرت با مردم حساب ماه و روز هم از خاطرم رفته بود . اتّفاقا شبى از شبها هوا خوب و شب هم مهتاب بود و من هم در جلو اين مغازه نشسته بودم و مشغول ذكر و عبادت بودم . ناگاه صدايى مهيب از دامنه كوه بلند شد كه آواز شير آن را دانستم و طولى نكشيد كه شيرى عجيب وارد گرديد و در اين سعه كه مىبينيد بايستاد و از مهابت آن مرا حالتى دست داد كه بىاختيار مانند بيد مىلرزيدم و گمان آن كردم ارادهء آن دارد كه مرا طعمه خود نمايد و لكن چون علاج و تدبيرى نداشتم ، تن به قضا در داده خود را به خدا سپردم و آسوده گرديدم .
ناگاه آوازى ديگر برآمد كه آن را آواز پلنگ فهميدم و طولى نكشيد كه آن را هم در پهلوى آن شير ايستاده ديدم . پس زمانى نكشيد كه آواز گرگى شنيدم و آن را هم بهزودى در پهلوى پلنگ و همچنين آوازهاى مختلف برآمد و حيوانات مختلف النوع ، متضاد الطبع ، متعادى الخلقه ، مانند گرگ و آهو و امثال اينها يكيك بيامدند و بر وضع موالات نه خصومت و معادات در پهلوى يكديگر به شكل حلقهء مدوّر ايستادند تا آنكه حلقهء آنها كامل گرديد و از انواع حيوانات برّيه كه در اين بلاد وجود دارند ، بر وجه ملايمت بر گرد يكديگر برآمدند .
چون مشاهد اين حالت گرديدم و دانستم كه اين اجتماع و ائتلاف انواع مختلفه از براى ضرر و اذيّت من نشده بلكه باعث بر اين ، چيز ديگرى است و الّا گرگ و آهو با يكديگر الفت ندارند ، و هرقدر تفكّر و تأمّل كردم باعث را ندانستم تا آنكه ديدم بعد از اكمال اجتماع صداى صيحه و آواز ضجّه از هريك از آنها بلند گرديد بهطورى كه قطرات عبرات از چشم آنها مىريزد و خود را بر زمين مىزنند ، و بعضى خاك زمين را با چنگال بر
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 757
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٥٧