برخواسته ، وضو كرده ، در موضعى مشغول نافله شب شده و پس از اداى نافله نشسته مشغول ذكر بودم . ناگاه شخصى را ديدم كه باتندى مىآيد و چون به ما رسيد اعتنايى نكرد و بگذشت . من او را آواز داده پرسيدم : به كجا مىروى ؟ گفت : كارى دارم آن را مىبينم و مىآيم . اين سخن بگفت و برفت و پس از لمحهاى برگرديد و بر ما سلام كرده بنشست .
از او پرسيدم : تو كيستى و به كجا رفتى و برگرديدى ؟ گفت : من شخصى از اهل همدانم . شب در بستر خود خوابيده بودم . امير المؤمنين عليه السّلام را در خواب ديدم و به من فرمود : برخيز و به فلان خانه برو و در را بزن . آنكس كه بيرون آمد بگو : امير المؤمنين عليه السّلام مىگويد : آن دو من جو كه نزد تو داريم بده . آن را گرفته بهزودى برو به آن پيرمردى كه در فلان موضع مىباشد ، تسليم كن . من هم حسب الامر آن جناب برخاسته در آن خانه را كوبيدم و پيغام آن حضرت را با آن شخص كه بيرون آمد رسانيدم و آن مقدار جو را از او دريافت كرده ، آورده تسليم آن پيرمرد نمودم .
راوى مىگويد : پرسيدم : آن پيرمرد كيست و كجا است و در اين كوه چهكار مىكند ؟
گفت : نمىدانم و نمىشناسم او را . اينقدر مىدانم مردى است كه در اين كوه خزيده است و از مردم عزلت گزيده . اگر مىخواهى خود برو و از حالش بپرس . اينك در آن موضع - و اشاره به مكانى نمود - مىباشد . اين بگفت و برفت .
راوى گويد : چون اين واقعه را ديدم ، با خود گفتم : اين امرى است غريب ! بايد برخيزم و آن را تحقيق كنم . پس برخاسته و به آن مكان روانه شدم . پيرمردى را ديدم در محراب عبادت مشغول به طاعت . بر او سلام كردم و جواب شنيدم . پس از حالات او پرسيدم . گفت :
شخصى از اهل همدانم . چون عمرى بر من بگذشت و پردهء غفلت از پيش چشمم برخاست و آخر كار را سخت ديدم ، علاج را در آن ديدم كه خود را مرده انگاشته ، مال خود را در ميان ورثه تقسيم كرده ، از شهر بيرون آمده در اين مغاره عزلت گزيده ، مشغول كار خود گرديدم .
گفتم : بناى اعمال خود را بر چه گذاشتهاى ؟ دست برد و رسالهاى بيرون آورده به من تسليم كرد . دانستم كه اين رهبانيت و عزلت از روى تكليف و بصيرت واقع گرديده . پس به من گفت : آن كاغذ در خصوص گوسفندها نوشته بودى ، نزد من آوردند و امضا نمودم . چون اين سخن دانستم كه او را راه ديگر هم هست .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 756
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٥٦