تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
يحيى ، بدان كه الحال در خواب بودم و فاطمه زهرا عليها السّلام [ را ] در خواب ديدم كه لباس سياه پوشيده موپريشان و گريه‌كنان با چهار هزار حوريه وارد زمين كربلا شدند ، و چون چشم فاطمه عليها السّلام بر قبر فرزند مظلوم كربلا افتاد خود را بر بالاى قبر آن سرور انداخت و نوحه و گريه آغاز كرد و از سوز دل مىفرمود : اى نور ديدهء مادر ، اى فرزند برگزيدهء مادر ، اى شهيد بىمادر ، اى غريب بىمادر ، اى لب تشنهء مادر ، فداى حلقوم بناحق بريده‌ات شوم . بعد از من اين امّت بىوفا بر تو رحم نكردند و از جد بزرگوارت شرم ننمودند كه اى فرزند ! تو را با فرزندان و برادران و برادرزادگان و ياوران لب تشنه سر بريدند مانند گوسفندان . اى عزيز گرامى ، بعد از تو فرزندان خردسال تو را كه غمخوارى نمود و خواهرانت را چه بر سر آمد ؟ ! اى فرزند ، بدن بىسرت را در ميان خاك و خون چگونه ببينم ؟ ! اى يحيى ! آن مظلومه پس از گريه و زارى بسيار سركردهء حوريان " طيبه " نام را احضار كرد و فرمود : اى طيبه ، برو بر سر قبر پدر بزرگوارم و عرض كن كه : فاطمه عليها السّلام به سر قبر فرزند خود حسين عليه السّلام آمده كه فردا روز اربعين تعزيه‌دارى كند و انتظار قدوم شما را مىكشد و به حوريّهء ديگر فرمود : برو در نجف اشرف و پدر حسين عليهما السّلام را خبردار كن . چون آن حوريه روانه به سوى نجف شد باز فاطمه عليها السّلام خود را بر سر قبر فرزند انداخت و آغاز نوحه و ندبه كرد كه ناگاه ديدم كه مرد محاسن سفيدى به‌سرعت تمام بيامد و از عقب ايشان رسيد و به ايشان ملحق گرديد . پس من از حوريه‌اى پرسيدم : ايشان چه كسانند ؟ حوريه گفت : آن‌كه پيش آمد محمّد مصطفى و آن ديگر على مرتضى و آن سبزپوش حسن مجتبى - عليهم السّلام - مىباشند . پس ديدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چون ديد كه پارهء جگر او فاطمه عليها السّلام خود را بر بالاى قبر فرزند دلبند خود انداخته و به آن‌طور نوحه و زارى و بىقرارى مىكند ، فرمود : اى فاطمه ! اين‌قدر گريه و زارى مكن ، زيرا كه ساكنان ملأ اعلى را در خروش آوردى . فاطمه مظلومه عليها السّلام از شدّت پريشانىخاطر ملتفت كلام پدر بزرگوار خود نگرديد . پس خواجهء دو سرا متوجه به فرزند خود امام حسن مجتبى عليه السّلام شد : فرزند ، برو نزد مادرت بگو كه از سر قبر برادرت برخيزد و كمتر گريه و زارى كند . پس آن مظلوم مهموم به نزد مادر خود رفت و گفت : اى مادر ! منم فرزند تو حسن كه جگر مرا سيصد و هفتاد پاره