بارى تفصيل اين منامه آن است كه كيسهء خرجيه شخصى از زوّار را بعض اشرار در نجف اشرف ربوده آن بيچاره پريشان و حيران ماند . لهذا به امير مؤمنان عليه السّلام و ملجأ درماندگان دخيل گرديد . اتفاقا آن حضرت عليه السّلام را در خواب ديد كه به او فرمود كه : فلان وقت در فلان موضع برو و هركس را در آنجا ديدى مال خود را از او بخواه . آن مرد بعد از بيدارى در آن زمان به آن مكان رفت و سيد مذكور را در آنجا ديد و با خود گفت : مقام ايشان كه منافى با اين كار است و خواب را چه اعتبار است كه من به ايشان جسارت اظهار كنم .
لهذا مأيوس برگرديد . ديگربار دخيل گرديد . باز در خواب دلالت شد بر اينكه از آن شخص كه فلان زمان در فلان مكان است بخواه . باز مطابق با سيد مذكور شد و اظهار نكرد و دفعه ثالثه هم به همينطور ديد و با خود گفت : در ذكر واقعه كه ملامتى نيست . شايد در اين امر سرّى باشد . لهذا واقعه را به جناب سيد عرض كرد و سيد چون اين سخن شنيد فرمود : صدق جدى امير المؤمنين عليه السّلام فردا ظهر به مسجد بيا تا آنكه پول تو را بدهم . پس منادى او به اهل نجف صلا در داد كه در ظهر فردا مردم حاضر مسجد شوند .
چون فردا جناب سيد نماز ظهرين را ادا فرمود مردم نجف را حاضر ديد ؛ زيرا مىدانستند كه واقعهء تازهاى اتفاق افتاده . لهذا عالم و عامى و عادل و فاسق جمع آمدند .
پس بر منبر آمد و فرمود : ايّها الناس ، بدانيد و آگاه باشيد كه من زمانى در مشهد كاظمين بودم . روزى به بغداد رفتم . اتفاقا با مردى يهودى معامله كردم و چون پول به او دادم ، يك پارهء بغدادى كه چهار عدد آن يك شاهى بود از حق يهودى باقى مانده ، وعده كردم كه به او بدهم . پس به مشهد كاظمين برگرديدم و چند روزى متمكن از مراجعت نشدم . چون ديگربار به بغداد برگرديدم دكان آن يهودى را بسته ديدم و دانسته شد كه آن مرد يهودى دنيا را بدرود كرده . پس به نزد دكان او رفتم و آن پاره را از روزنه به دكان او انداختم به اين گمان كه چون اسباب دكان را وارث او ضبط نمايد آن پاره را هم مىربايد . پس به منزل خود برگرديدم و شب را خوابيدم و چنان ديدم كه قيامت قيام كرده و خلق اولين و آخرين را در معرض سؤال و حساب درآوردهاند و اهوال آن موقف و عقبات آن را به طورى نديدم كه از عهدهء عشرى از اعشار آن توانم برآمد ؛ چنانكه گفتهاند :
از قيامت سخنى مىشنوى * دستى از دور بر آتش دارى