تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
طاقت ندارم . ابا كردم . پس انگشت سبابه خود را گشود و گفت از اين ديگر چاره نيست بايد قدرى از حالت من مستحضر شوى . لاعلاج تمكين كردم . چون آن انگشت را بر سينهء من گذاشت از شدت حرارت آن گويا جميع اعضا و جوارحم بسوخت و از خواب بيدار شدم و جاى آن انگشت را در سينهء خود ديدم . پس سينهء خود گشود و آن موضع را به حاضرين نمود و گفت : از آن‌وقت الى الآن آن را معالجه كرده‌ام و برء از آن حاصل نشده . چون آن جمع مشاهده كردند اثرى منكر ديدند كه بر خود بلرزيدند . پس جناب سيد فرمود : اى مردمان ، خداوند از حق الناس نمىگذرد اگرچه پارهء يهودى از سيد نجفى بوده باشد ؛ پس چگونه مىباشد كه آن حق ، خرج راه زوّار ولىّ او جناب امير المؤمنين عليه السّلام باشد . هركس از كيسهء اين زاير غريب خبر دارد به او رد نمايد . ناگاه شخصى از حاضرين برخواست و عرض كرد كه : آقا ، من از آن كيسه خبر دارم و مىرسانم . پس او را با خود برد و مال را به او رسانيد .

منامهء پانزدهم [ منامه‌اى است كه از خديجه زوجهء يحياى برمكى ]

منامه‌اى است كه از " خديجه " زوجهء " يحياى برمكى " نقل شده و آن اين است : " محمد صالح برغانى " در كتاب " مخزن " مىگويد : « از مقدّس اردبيلى - طاب ثراه - منقول است كه فرمود : در خزينهء يكى از پادشاهان كتابى ديدم كه اين حديث را در آن كتاب به آب طلا نوشته بودند كه يحياى برمكى گفت : با جابر بن عبد اللّه انصارى ! به كربلا رفتم به زيارت جناب سيد الشهداء عليه السّلام ، و شب نوزدهم ماه صفر به يك منزلى كربلا رسيديم و در آنجا فرود آمديم ، و زوجه من خديجه در آن سفر همراه بود . لهذا از براى او چادر و خيمه برپا كرديم و من و جابر در گوشه‌اى نشسته بوديم و با يكديگر مىگفتيم [ كه ] فردا وارد كربلا مىشويم و به زيارت آقا و مولاى خود حسين مظلوم عليه السّلام فايز مىگرديم . در اثناى اين نوع سخنان بوديم كه صداى زوجه‌ام خديجه به گريه و زارى بلند شد . چون آن آواز شنيدم مضطرب به سوى خيمه دويدم و خديجه را سر برهنه و بر سينه‌كوبان و موپريشان مانند مصيبت‌زدگان ديدم . پريشان‌خاطر شدم و از باعث و سبب آن پرسيدم . گفت : اى يحيى ، بنشين تا آن‌كه از براى تو نقل و حكايت كنم . چون نشستم ، گفت : اى