بههرحال پس از طى مراحل و عبور از منازل مرا بر صراط عبور دادند
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا
« 1 » چه گويم كه چه ديدم . مويى بر بالاى جهنم كشيدهاند كه بدايت و نهايت آن را خدا مىداند و آتش جهنم از زير آن برافروخته . اگر آن را به درياى آتش تشبيه كنم از هزار ، يك نگفتهام و اگر به چيز ديگر ، از براى آن مانند نديدهام ، و خلايق بر آن وارد مىشوند و پروانهوار بر آتش مىريزند و ملائكه ، اطراف آن را گرفته و « ربّ سلم سلم امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله » مىگويند و گروهى به دست آويخته و بعضى به سينه راه مىروند و برخى به پا و طايفهاى چون پيادگان و قومى مانند سواران و جمعى مانند باد تند ، و بالجمله من با نهايت خوف وارد شدم و خداوند اعانت كرده روانه گرديدم . لكن از مشاهدهء آن درياى بىپايان آتش ، دل مىطپيد و هوش از سر مىپريد . لكن بههرحال بود خود را به وسط آن رسانيدم كه ناگاه مانند كوهى آتش از قعر جهنم بلند شد و در جلو من واقع گرديد و راه عبور را بر من بست و مرا مضطرب گردانيد . زيرا مراجعت و استقامت غير مقدور ، و جلو هم مانند راست و چپ بسته گرديد و ندانستم كه آن آتش سوزان چه بود و از جانب كه بود .
چون خوب تأمل كردم ديدم آن شخص يهودى بغدادى است كه بدن او از براى جهنم مانند كوه عظيم بزرگ شده ، و از مجاورت آتش مانند حديد مصماة يكپارچه آتش گرديده ، چون او را بديدم بر خود بلرزيدم . پس گفت : سيد پارهء مرا بده و برو . جواب گفتم : اى مرد مرا رها كن بروم . در اين زمان و مكان از كجا پاره بياورم . گفت : راست گويى . پاره ندارى ، لكن در عوض پاره مرا هم با خود ببر . گفتم : نمىشود ، زيرا خدا بهشت را بر كفّار حرام كرده .
گفت : پس بيا به نزد من . گفتم : اى مرد ، بر من رحم كن . آمدن و سوختن من از براى تو چه فايده دارد ؟ گفت : قدرى دلم تسلّى مىشود .
الحاح و التماس كردم [ اما ] مفيد نيفتاد . بالاخره چون الحاح من به طول انجاميد ، گفت :
سيد ، پس بگذار تو را آغوش كنم و قدرى به سينهء خود چسبانم تا آنكه خنك شوم . چون دستها گشود [ و ] مرا به سينه چسباند ، ديدم كه مانند مس گداخته مىشوم . ديگربار در التماس اصرار كردم . پنجهء خود گشود و گفت : پس پنجه خود را بر سينهات گذارم . ديدم
هامش
( 1 ) . سورهء مريم ، آيهء 71 : « و همه شما - بدون استثناء - وارد جهنم مىشويد اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت ! » .