تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
مؤلفات خود [ كرده‌اند ] و آن اين است كه روزى در بلده حله مهموم ديدم خود را ، به جهت رفع هموم به زيارت قبور بيرون رفتم و در اثناى عبور بر قبور ، نظرم بر قبر مخروبهء مندرسه‌اى افتاد و در خاطرم گذشت كه كاش حالات صاحب اين قبر بر من ظاهر مىگرديد و مىدانستم كه كيست و حالت او چون بوده و الآن چيست ؟ تا آنكه در آن مكان و زمان يا آنكه غير آن خوابيده ، در خواب ديدم كه بر آن قبر ايستاده‌ام . ناگاه ديدم كه آن قبر شكافته شد و جوانى خوشرو از آن قبر بيرون آمد و بر من سلام كرد . پس گفت : بدان‌كه اين قبر از آن من است و من شخصى بودم از طلّاب شروق كه به طلب علم به حله آمده بودم و فقير و بىكس بودم . اتفاقا مريض شدم . چند روز اول كه مرض شديد نبود از براى دوا و غذا و طبيب بيرون مىرفتم تا آنكه مرض شديد [ شد ] و بسترى شدم و كار مشكل شد . روزى در اصل طغيان مرض شخصى خوشرويى و نورانى را ديدم كه از خارج آمد و بر من سلام كرد و بر بالين من بنشست و پرسش حال نمود و ملاطفت كرد . از شدّت مرض و بىكسى و غربت خود به او شكايت كردم . مرا دلدارى داد و تسليت نمود و امر به صبر كرد . پس گفت : مىخواهى كه از براى تو طبيبى بياورم كه تو را معالجه كند ؟ گفتم : منّت دارم . به زودى برفت و با شخصى ديگر نيكو به‌زودى برگشت و گفت : اين طبيب است . مىخواهد تو را معالجه كند . گفتم روا باشد . پس آن طبيب به نزد پاهاى من بنشست و دست برده [ و ] انگشتان پاها را بماليد و همچنين خرده‌خرده دست بالا آورد و هرجا كه دست او مىرسيد مرض از آن موضع دور مىگرديد و مرا از آن خوش مىآمد و آسوده مىگرديدم تا آنكه دست او به حلقوم من رسيد . ناگاه خود را ديدم كه در كنج آن منزل ايستاده‌ام ترسان ، و آن شخص دوم هم برفت و آن شخص اول به نزد من آمده بايستاد و باعث تسلى خاطر من شد و ديدم در بستر من جنازه‌اى كشيده [ است ] . ناگاه شخصى از در آمد و گفت : آه ، اين بيچاره مرده . پس به‌زودى برفت و تخته و حمّال با خود بياورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند و آن شخص اول هم با ايشان روانه شد و به من گفت : تو هم به جهت مشايعت اين غريب بيا . من هم كرها روانه شدم تا آنكه آن را