تا آنكه داخل مشهد شديم و تابوت مرا برداشتند و از براى طواف وارد حرم كردند .
چون به باب حرم رسيدم ، ناگاه خود را آسوده و بر حال اول ديدم و تابوت و كفن و ساير منضمات را بر حال اول ديدم ، و چون مرا داخل حرم مطهر كردند ، ديدم كه صاحب حرم حضرت رضا - عليه و على آبائه و أولاده آلاف التحية و الثناء - بر بالاى قبر مطهر خود ايستاده و سر مبارك خود را به زير انداخته و ابدا اعتنايى به من ندارد . پس مرا يك دوره طواف داده .
چون به بالاى سر ضريح مقدّس رسيدم پيرمردى را ايستاده ديدم كه متوجه به سوى من گرديد و گفت : به امام عليه السّلام استغاثه كن . شايد شفاعت كند و تو را از اين عقوبت برهاند . چون اين سخن شنيدم متوجه به آن حضرت گرديدم و عرض كردم : فدايت شوم ، مرا درياب . آن جناب اعتنايى به من نفرمود .
پس ديگربار مرا بر بالاى سر عبور دادند و آن مرد اول گفت : استغاثه كن به امام عليه السّلام . باز عرض كردم : فدايت شوم ، مرا درياب . جوابى نفرمود . تا آنكه در دفعه ثالثه چنانكه متعارف است مرا به بالاى سر آوردند . باز آن مرد گفت : استغاثه كن . گفتم : چه كنم [ كه ] جواب نمىفرمايند . گفت : چون خارج شوى باز همان عذاب و آتش است و ديگر علاج نباشد . گفتم : چه بايد كرد كه آن حضرت توجّه نمايد و شفاعت كند ؟ گفت : به جدّهاش فاطمه عليها السّلام آن حضرت را قسم ده و آن معصومه را شفيع كن .
چون اين سخن شنيدم آغاز گريه كردم و عرض نمودم : فدايت شوم ، به من رحم كن و منّت بگذار . تو را به حقّ جدّهات فاطمه زهرا عليها السّلام قسم مىدهم كه مرا مأيوس نفرما و از باب خود مران و بر من احساس كن . چون آن حضرت اين سخن بشنيد بسوى من نگريست و مانند كسىكه گريه راه گلويش را بسته فرمود : چه كنم روى شفاعت كه از براى ما نگذاشتهايد .
پس دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان برداشت و لبهاى خود را جنباند و گويا زبان به شفاعت گشود . چون مرا بيرون آوردند ديگر آن آتش را نديدم و آسوده گرديدم » « 1 » .
و نيز فاضل مذكور در كتاب مزبور نقل كرده « از شخصى ديگر از اهل يزد كه او را برادرى بود كه تعلق بسيار به او داشت و او را بسيار مىخواست . اتفاقا آن برادر مريض شده و تدبير
هامش
( 1 ) . دار السلام فيما يتعلق بالرؤيا و المنام ، ج 1 ، ص 337 و 338 ، با اندك تفاوت .