درآورم ، چنانكه بزرگان گفتهاند : « العلم صيد و الكتابة قيد » . چنان ديدم كه بايد در اول امر تحفهاى لايق ، هديهء موالى خود - كه بزرگان دينند - نمايم تا آنكه به توجه و نظر و شفاعت ايشان موفق به اين امر شوم . لهذا كتاب " مشكوة النيّرين " را كه در مناقب و مصائب معصومين عليهم السّلام است و تقريبا بيست هزار بيت كتابت مىشود تأليف كردم .
پس از فراغ از آن در شب خوابيده ، در خواب ديدم امير المؤمنين مولاى متقيان عليه السّلام در صحرايى وسيع الفضاء نشسته و افاده مىنمايند و جمع كثيرى هم از براى استماع در خدمت آن جناب حاضرند ؛ لكن آن حضرت در آن عرصه متكايى ندارد كه بر آن تكيه زند .
حقير با خود گفتم : خوب است بروم و متكاى آن حضرت واقع شوم . پس برخاسته در پشت سر آن حضرت نشسته ، عرض كردم : فدايت شوم ، تكيه كنيد . فرمود : كيستى فلانى ؟ و نام ديگرى را بردند . عرض كردم : بلكه فلان ، و نام خود را ذكر كردم . تكيه فرمودند . پس دستهاى خود را از زير پيراهن عربى بر روى شكم مبارك آن بزرگوار - مانند كسى كه كسى را در بغل گيرد - نهادم و مستمع افادات آن حضرت شدم . با آنكه پارهاى حاجات داشتم استماع افادات را بر عرض آنها مقدم داشتم تا آنكه فارغ شدند و بدون مهلت برخاسته روانه گرديدند .
حقير هم از براى عرض حاجات خود به سرعت روانه شدم . وقتى كه به آن بزرگوار رسيدم آن حضرت به باب منزل مقصود خود رسيده [ و ] ارادهء دخول داشتند . چون مجالى نبود اقتصار بر عرض أهمّ حاجات كرده عرض كردم : آخر كار من - يعنى امر آخرت - چگونه خواهد بود ؟ جوابى نفرمود . بهزودى داخل شدند و قوتى كه گويا چيزى از عطريات در آن بود و در طاقچه آن اطاق بود انگشت مبارك را در آن داخل كرده بهزودى برگرديدند و بر شارب حقير كشيدند و از خواب بيدار شدم و از تكيه آن بزرگوار واقع شدن و دست بر شكم مبارك آن نزاع بطين گذاشتن و مورد مرحمت او گشتن ، دانستم كه آن هديه قبول شده و آن حاجت به اجابت رسيده [ و ] توفيق تأليف و تصنيف خواهد رسيد .
تا آنكه پس از زمانى استاد اعظم ، شيخ مرتضى - طاب ثراه - را در خواب ديدم كه بر لب نهرى جارى ايستاده و ظرفى به دست حقير داد و فرمود كه : از اين نهر آب بياور . چون بر لب نهر شدم و آن ظرف را پر كردم كرمهاى خرد در آن ديدم . از طرف ديگر پر كردم همان
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 737
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٣٧