شب بعد از اداء وظيفهء آن ، در بالاى بام خانه به پشت خود خوابيده و روى به آسمان انتظار وقت وظيفهء صبح را داشتم . ناگاه به خواب رفته ديدم كه مانند كبوتران چرخى ، حالت طيرانى دارم و از بام خانه به سوى آسمان پرواز كرده [ و ] بالا مىروم تا آنكه در ميان آسمان و زمين وارد شهرى شدم كه از غايت لطافت مانند هوا مىنمود . چنانكه اگر جسمى بلورى را در ميان هوا معلق دارى [ گويى ] كه از غايت لطافت ، چشم ضعيف آن را هوا مىبيند و تميز ميان آن و هوا ندهد مگر چشم حديد . پس ايستاده به سمت پايين نظر كردم و ديدم كه جماعتى از صلحاء و اخيار حىّ هم - كه ايشان را مىشناختم - مىآيند . بعضى مانند من طيران مىكنند و بعضى سواره مىآيند و چون ورود مرا ديدند با يكديگر مىگويند : آيا ما هم به آنجا كه فلان رسيده مىرسيم ؟ تا آنكه ايشان هم وارد شدند .
پس همگى داخل آن شهر شديم . اوضاعى از باغات و عمارات و قصور و اشجار مثمره و انهار جاريه و ميوهجات و غير آن مشاهده كرديم كه چشمى نديده و گوشى نشنيده و گويا وقت بين الطلوعين اوقات تابستان است كه هوا در عين اعتدال ، و اشجار رياحين و الوان گلها در تازگى و طراوت ، و قطرات شبنم از آنها متقاطر ، و مرغان در ترنمات و الحان بود .
پس وارد باغى شده [ و ] تفريح مىنموديم و از غرايب آن ملك تعجب مىكرديم و امور غريبهء آن را به يكديگر مىنموديم مثل آنكه مىگفتيم اين انار را ببين كه چقدر درشت و بزرگ است و اين ميوه را ببين كه چگونه رنگين است . از آن جمله در ميان آن اشجار نظرم به بعضى مارها افتاد كه از غايت انس و رنگينى ، انسان ميل به نزديكى به آن مىكرد ، و به همراهان گفتم : مارهاى اينجا را ببينيد ! مىديدند و تعجب مىكردند . لكن آن ملك را از نوع انسان ديديم و چنان دانسته شد كه اهل آن به تفريح و سياحت بيرون رفتهاند .
پس در ميان خيابانها گردش مىكرديم . قصرى عالى به نظر درآورده به سوى آن رفتيم و از ايوان قصر بالا رفتيم . از فرش و اثاث ، لازمهء ملوكانه ديديم آنچه را كه به وصف نيايد .
پس داخل آن قصر شده ، نشستيم و انواع گلها و رياحين و اشجار و انهارى را كه در دامنهء آن قصر واقع بود تماشا مىكرديم كه ناگهان همهمه و آواز و اصوات بسيار استماع شد و چنان دانسته شد كه اهل آن ملك از تفريح و سياحت برگرديدهاند و دانستهاند كه ما به آن ملك رفتهايم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 735
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٣٥