كنيد . تمام آن را تسليم سيد يزدى كردند . چونكه سيد پس از خريدن خانه ، تعميرى از كيسهء خود از آن كرده بود كه به اعتقاد خود ، حصّه حقير از مخارج تعمير ، معادل حصّهء او از قسط دوم قيمت خانه مىنمود ، و به گمان آنكه تمام قسط دوم را از حقير بگيرد [ و ] آن پول هم كه ايشان داشتند و تسليم كردند ، معادل هردو حصّه بود . لهذا سيد مذكور را از حسن اين اتفاقات تعجب بر تعجب افزود و پس از قبض تمام آن ، به او گفتم : تمام تنخواه رسيد پيش از انقضاء مدّت ، و آسوده شدى و دانسته شد كه وعدهكننده صادق الوعد است و قادر بر وفا .
گفت : آرى و اللّه . گفتم : اگر خود ايشان را نياورده بودى و از اول تا آخر كار مشاهده نشده بود شايد باور نمىشد . پس به حاملان پول گفتم : اگر مىخواهيد نوشتهاى از براى شما بنويسم و به مهر هركس كه بخواهيد رسانيده ، بدهم . گفتند : حاجت نيست . گفتم : پس خود مهر كنم و بدهم . گفتند : آن هم حاجت نيست . گفتم : شما مرا نمىشناسيد . گفتند :
مىشناسيم . گفتم : من شما را نمىشناسم . اگر رفتيد و نيامديد اين تنخواه را چه بايد كرد ؟
گفتند : اگر نيامديم مال خودت باشد به هر مصرف كه خواسته باشى برسان .
اين سخن بگفتند و برفتند ، و چون وقت خروج حجاج - حقير ايشان را از حجّاج گمان كردم - انتظار مراجعت حجّاج را داشتم تا آنكه حجاج آمدند و ايشان را نديدم . در تكليف خود حيران ماندم كه اين كلام وصيّت بود يا نه ، و در آن خصوص چه بايد كرد . تا آنكه روزى در خانه بودم . شخصى دقّ الباب كرد . چون داخل شد او را نشناختم . گفتم : چه مىگويى ؟ گفت : آندو نفر كه فلان وقت فلان قدر پول به تو دادند و گفتند كه اگر نيامديم مال خودت باشد [ و ] به هر مصرف كه خواسته باشى برسان ، به من گفتند : به تو بگويم همان است كه گفتيم ، آن مال از آن تو است . اين سخن بگفت و برفت و پس از آن دانسته شد كه اين كرامت از آن بزرگوار و اين خانه از عطاياى آن سرور است و الى الآن هم باقى و بر ملك حقير برقرار است ، و الحمد للّه .
منامهء ششم [ نيز از منامات مؤلف است ]
نيز از منامات مؤلف است و آن اين است كه شبى از شبها در ايام مجاورت ، در اواخر