پنجشنبه چون در خانه حقير در تمام سال روضهخوانى بود ، جمعى از براى حضور مجلس روضه آمدند و پس از انجام مجلس متفرق شدند مگر يك نفر از ايشان - كه سيدى است از اهل يزد و الآن در دار الخلافه تهران [ مىباشد ] و معلم پسر مستوفى الممالك است - كه او توقف نمود و بعد از رفتن ديگران مذكور كرد : خانهاى در معرض بيع است و گنجايش ما و شما را دارد . بيا بخريم بالمشاركه و تقسيم كنيم . گفتم : ثمن آن را چهوقت مىخواهند ؟
گفت : نصف آن نقد و نصف ديگر تا مدّت سه ماه بايد داد . گفتم : تو قسط نقد خود را موجود دارى ؟ گفت : آرى ، گفتم : برو و عمل را تمام كن و صيغه بخوان و حصه خود را رد كن و قبالهاى بنويس و به مهر قاضى برسان و بعد بيا و سهم مرا هم بگير . گفت : موجود است ؟
گفتم : كسى وعده كرده مىدهد ان شاء اللّه . گفت : شايد ندهد . گفتم : صادق الوعد است .
اين بشنيد و با اطمينان خاطر برفت به خانه خريدن ، و حقير هم به انتظار رسيدن پول در خانه ماندم تا آنكه ظهر دررسيد . پس وضو كرده از براى دريافت نماز جماعت شيخ استاد به مسجد رفتم . اتفاقا ايام زيارت مبعث بود و جمعيت زوار از خارج و داخل بسيار ، و عرصهء مسجد پر شده [ بود ] . در صفوف آخر مكانى يافته ، چون نماز ظهر تمام شد و از براى نماز عصر برخاستم ، سيدى جليل جهرمى الاصل " سيد رضا " نام ، از مجاورين كربلا را - كه از آشنايان بود - ديدم كه ميان صفوف از براى مكان مىگرديد .
چون به حقير رسيد مصافحه كرد و گفت : مىخواستم كه به خدمت شما برسم [ اما ] منزل را ندانستم . او را در جنب خود جا دادم . گفتم : نماز را بجا آور و بعد به منزل مىرويم .
چون اقامهء نماز كرد او را تكليف به منزل كردم . گفت : خواب دارم و به منزل خود مىروم .
گفتم : منزل ما هم نزديك و مناسب خواب است .
پس به منزل آمد و ارادهء خواب كرد كه ناگاه آن سيد كه به طلب خانه رفته بود ، درآمد و گفت : امر خانه را تمام كردم و پول مىخواهم . من خواستم كه سيّد مهمان نداند . مبادا آنكه اين عمل را حمل به سفاهت كند . لهذا به آن سيّد اشاره كردم كه سكوت كن . ندانست و تكرار كرد . مهمان گفت : چه مىگويى ؟ واقعه را بيان نمود . به او گفت : تو سهم خود را دارى و دادى ؟ گفت : آرى . به من گفت : شما سهم خود را داريد ؟ گفتم : كسى وعده كرده بدهد و مىدهد ، ان شاء اللّه .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 732
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٣٢