تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
پس آن رقعه را با يك مجلد از بعض مصنفات خود به شخصى از خواص آن شخص دادم كه در مكانى خلوت به آن شخص برساند . پس از چند روز آن شخص با آن رقعه و كتاب مراجعت كرده [ و ] مذكور نمود : سبب تأخير ، آن بود كه خواستم زمان فراغت و مكان خلوتى بيابم تا آنكه امروز او را در جايى يافتم كه غير از من و او ديگرى نبود . پس رقعه را به او دادم و كتاب را نزد او نهادم . گفت : رقعهء كيست و كتاب چيست ؟ گفتم : رقعه‌اى از فلان و كتاب از مصنّفات ايشان است . چون اين بشنيد و رقعه را گشود و خواند . رقعه را بر زمين نهاد و گفت : امّا مقام فضل فلان ، پس آن واضح است و فقر و حاجت او هم مخفى نيست . لكن خدا بدهد . چون اين سخن شنيدم رقعه را با كتاب از زمين برداشته كه به دست ديگرى نيفتد . مؤلف گويد : چون اين خبر شنيدم و اين مذلّت و خوارى را ديدم بر خود پيچيدم و گويا آسمان‌ها را بر فرق من زدند و دلم به درد آمد به‌حدى كه نتوانستم خود را حفظ كنم . پس با كمال دلتنگى برخواسته روانه به سوى حرم محترم امير المؤمنين عليه السّلام شدم و چون داخل حرم شدم با اندوه تمام عرض كردم : يا امير المؤمنين ، فلان كيست كه امروز بزرگ و رئيس شيعيان تو شده . اگر در اين واقعه من خلاف تكليف كردم مستحق عقوبت هستم كه ديگر اين عمل نكنم ، و اگر آن شخص خلاف تكليف كرد - من عرض نمىكنم - خود دانى با او هر نوع معامله خواهى بكن . اين جسارت كردم و با دلسردى تمام از حرم خارج شده [ و ] عود به منزل خود كردم با حالتى از دلتنگى كه بيان آن نتوانم . چون وارد منزل شدم در گوشه‌اى نشسته [ و ] نفس خود را در قيام و اقدام به اظهار حال به آن شخص ، ملامت بىشمار كردم تا آنكه از غايت تحسّر و اندوه خوابم ربود و در خواب ديدم كه از دروازه نجف بيرون آمده به سمت كوفه مىروم . ناگاه از طرف مقابل جماعتى نمايان شدند كه در جلو ايشان شخصى بزرگ مىآمد . چون خوب نظر كردم ديدم آن شخص امير المؤمنين عليه السّلام است كه با آن گروه مىآيند . چون اين ديدم از وسط راه به كنار جاده رفته ، سر به زير انداخته و مانند كسى كه از كسى قهر كرده و چون او را ديده مىخواهد چنان نمايد كه من تو را نديده‌ام ، روانه گرديدم . لكن از زير چشم به آن حضرت نظر مىكردم . ديدم كه آن بزرگوار به سوى من ميل نمود و خرده‌خرده راه به طرف كنار پيمود تا آنكه