تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
و با خود گفتم : شك نيست در اين‌كه اين زن صاحب اين بستان است و اين جامهء خون‌آلود ، جامه عزيز كشته شدهء اوست . بعد از آن ، آن زن را ديدم كه به طرف راست و چپ خود نظر انداخت و گفت : اى فرزند من ! چرا نام خود را از براى ايشان ذكر نكردى ؟ شايد كه ايشان تو را نشناخته‌اند و پدر و جدّ تو را ندانسته‌اند و از اين جهت جرأت بر كشتن تو كردند . پس آوازى شنيدم كه كسى گفت : اى مادر ، به ايشان گفتم : جدّ من مصطفى صلّى اللّه عليه و آله است و پدر من علىّ مرتضى عليه السّلام است و مادرم فاطمهء زهرا عليها السّلام و جدّهء من خديجهء كبرى عليها السّلام و برادرم حسن مجتبى عليه السّلام است . از من نپذيرفتند و مقام مرا رعايت نكردند و آب فرات را بر روى من بستند و بر خنازير و كلاب مباح كردند . پس از آن مرا با لب تشنه كشتند و پشت مرا با سمّ اسب‌هاى خود پامال كردند و دختران مرا برهنه نمودند و بر شتران بىكجاوه و سرپوش سوار كردند . راوى گويد : چون اين سخن شنيدم ، لرزه اندامم را گرفت و موهاى بندم راست شد . پس به نزديك آن زن رفتم و بر او سلام كردم و جواب داد و به او گفتم كه : از تو سؤال مىكنم به حقّ خدا ، بگو ببينم تو كيستى و اين مرد كيست ؟ آن زن گريست و گفت : منم مادر اين مظلوم . منم دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اين امّت . منم فاطمهء زهرا عليها السّلام ، دختر محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و اين مرد فرزند من ، حسين عليه السّلام است كه او را اشقياى امّت بعد از ما كشتند ، چون تنها او را ديدند . راوى گويد : بعد از آن ، آن زن بىاختيار آواز خود به گريه بلند كرد . ناگاه ديدم كه از ميان آن اشجار جمعى از زنان ، ظاهر و آشكار گرديدند ، مانند اقمار . بعضى از آنها جامهء پاره و برخى سربرهنه . عرض كردم : اى خاتون من ! اين زنان كيانند ؟ فرمود : زينب و امّ كلثوم و رباب و سكينه و رقيّه عليهم السّلام مىباشند . پس من به گريه درآمدم و عرض كردم : اى خاتون من ، پدر من مرثيه‌خوان شما بود ، خصوص فرزندت امام حسين عليه السّلام . با او پس از مردن چه رفتار كردند ؟ فرمود : قصر او محاذى قصر ما مىباشد . عرض كردم : اى خاتون من ، چيست جزاى كسىكه بر شما گريه كند يا آن‌كه مال خود را در عزاى فرزندت حسين عليه السّلام صرف كند يا آن‌كه از براى حزن بر او